وقتی ۱۶ ساله بودم، به من گفتند سرطان دارم و آن زمان به نظر میرسید زندگیام به پایان رسیده است.
به گزارش میار و به نقل از دیلی میل، در حالی که دوستانم برای امتحانات GCSE آماده میشدند، من مجبور شدم شیمیدرمانی و پرتودرمانی را شروع کنم. نمیدانستم این تازه آغاز ماجراست – و در طول ۱۱ سال بعد، دو بار دیگر هم با سرطان جنگیدم و چندین جراحی از جمله ماستکتومی دو طرفه را پشت سر گذاشتم؛ همهی اینها قبل از میانسالیام بود.
و احتمالاً دو مورد از سرطانهای من ناشی از همان درمانهایی بود که در نوجوانی دریافت کرده بودم.
بار اول که سرطان گرفتم، میدانستم مشکلی وجود دارد اما در آن سن، چه کسی به سرطان فکر میکند؟ قطعاً من نه.
از بچگی پزشک خانوادگی ثابتی داشتم بنابراین وقتی کمردردهای مداوم داشتم و در عرض چند ماه حدود ۱۲/۷ کیلوگرم وزن از دست دادم، او میدانست که این برای من طبیعی نیست و آزمایش خون و ارجاع به متخصص خونشناسی را ترتیب داد.
شنیدن عبارت «هاجکین لنفوم مرحلهی ۴» (سرطانی که از سیستم لنفاوی شروع میشود) غیرواقعی به نظر میرسید. مادرم سارا و پدرم ایان همراه من بودند اما شوک و نااطمینانی دربارهی آینده طاقتفرسا بود.
پیش از این هیچ سابقهی چنین چیزی در خانوادهی ما نبود.
جراحی گزینهی ممکنی نبود، بنابراین ظرف چند روز، شش ماه شیمیدرمانی و سپس یک ماه پرتودرمانی در بیمارستان رویال مارزدن لندن را آغاز کردم. زندگیام به سریالی از قرارهای پزشکی تبدیل شد و درسهایم به حاشیه رانده شد.
از شنیدن این که بیماریام قابل درمان بود، خوشحال بودیم هرگز دربارهی پیشآگهی بیماری نپرسیدیم. پزشکان فقط میگفتند: «امیدواریم این روش مؤثر باشد».
طبیعتاً من، مادرم و پدرم برای عبور از این مرحله، رابطهای بسیار صمیمی پیدا کردیم و سعی کردیم امیدوار باشیم که در پایان این تونل تاریک، نوری وجود دارد.
سرطان در چنین سن پایینی نه تنها برای من، بلکه برای کل خانواده وحشتناک بود.
برادرم جیمز در زمان تشخیص بیماری من ۱۸ ساله و دانشجو بود. مادرم شغلش در بخش اداری را رها کرد و پدرم که مدیر سرمایهگذاری است، در تمامی قرارهای پزشکی و درمانها همراه من بود – ما مثل سه تا از بهترین دوستها بودیم.
سه ماه پس از شروع شیمیدرمانی، در خانه بودم که ناگهان دچار تنگی نفس شدم.
والدینم با عجله مرا به بیمارستان محلی بردند و آنجا گفتند دچار آمبولی ریوی (لختهی خون در ریهها) شدهام که احتمالاً به خاطر شیمیدرمانی بود، چون این درمان خطر لخته شدن خون را افزایش میدهد. جلوگیری از وحشت سخت بود.
اما تیم آمبولانسی که از بیمارستان تانبریج ولز مرا به مارزدن منتقل کرد، فوقالعاده مهربان بودند. با وجود حال وخیمم، آنان با شوخطبعی و توجه رفتار میکردند و همزمان از پدر و مادر پریشانم با مهربانی مراقبت کردند.
انگار در حبابی از مهربانی محصور شده بودم. آنجا تصمیم گرفتم اگر زنده بمانم، به خدمات آمبولانس بپیوندم.
میدانستم زنده ماندن من شانس بزرگی بود، اما پیش از آن دو دوست عزیز را بر اثر سرطان از دست داده بودم، هر دو ۱۶ ساله و در حال شیمیدرمانی بودند.
یک هفته با آنها صحبت میکردم و هفته بعد نبودند.
احساس گناه نجات یافتگان و اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) شدیدی داشتم که جشن گرفتن بازگشت به زندگی عادی را سخت میکرد.
امتحانات GCSE را دادم، اما نمیتوانستم بازگشت به مدرسه برای A-levels را تحمل کنم، بنابراین چند شغل مختلف را تجربه کردم. سپس در آگوست ۲۰۲۱، وقتی ۲۴ ساله بودم، به عنوان کارآموز به خدمات آمبولانس لندن پیوستم و تحصیل برای تبدیل شدن به تکنسین فوریتهای پزشکی را شروع کردم.
اما در نوامبر همان سال، همزمان با پایان دورهی آموزش تکنسین اورژانس، تودهای در سمت راست گردنم پیدا کردم که طی چند هفته به اندازهی یک سکهی ۱۰ پنی بزرگ شد.
سعی کردم به خودم بقبولانم که فقط خستهام و خودش خوب میشود، اما میدانستم اتفاق خوبی نیست.
نتایج بیوپسی که نشاندهندهی سرطان تیروئید بود، روز قبل از مراسم فارغالتحصیلیام به دستم رسید.
در دسامبر، تیروئیدم را بهطور کامل برداشتم (تیروئیدکتومی کامل) که جای زخم بزرگی روی گردنم باقی گذاشت و هنوز هم از آن خجالت میکشم.
بیش از ۲۰ غدهی لنفاوی برداشته شد که بیش از ٪۵۰ آنها سرطانی بودند.
سختترین بخش این بود که بفهمم این یک سرطان کاملاً جدید است که احتمالاً ناشی از یک ماه پرتودرمانی شدید روی قفسهی سینه و شکمم بوده است.
درمان پس از جراحی تیروئید – یعنی درمان با ید رادیواکتیو – طاقتفرسا بود. پس از بلعیدن کپسول، به مدت ۴۸ ساعت در اتاق ایزوله بودم، چون این درمان اگرچه سلولهای تیروئید و سرطانی را از بین میبرد، اما شما را بهشدت رادیواکتیو میکند. واقعاً غیرانسانی بود.
و اگر این کافی نبود، یک سال بعد سلولهای پیشسرطانی در غدد لنفاوی سمت چپ گردنم یافت شد و مجبور شدم همهی این روند را تکرار کنم.
از آنجایی که بخش زیادی از پرتودرمانیام در ناحیهی قفسهی سینه بود، به فکر خطر آیندهی سرطان پستان افتادم.
متخصص من در مارزدن تمایلی به انجام ماستکتومی دو طرفه نداشت، چون سنم بسیار کم بود.
این تصمیم بزرگی بود. اما مصمم بودم که این همان چیزی است که میخواهم.
در سپتامبر ۲۰۲۳ این عمل را انجام دادم و وقتی بافت پستانم بررسی شد، سرطان دیگری – کارسینوم لوبولار ۷ میلیمتری – در پستان چپ و همچنین چندین مورد DCIS (کارسینوم مجرایی درجا) یافت شد.
این شوکهکننده بود، اما آرامش ناشی از دانستن این که سرطان از بین رفته، غیرقابل توصیف بود. در سال ۲۰۲۳ ترخیص شدم.
اکنون ۲۷ سال دارم و سرطان ندارم. زندگی پس از درمان برایم بسیار سخت بوده است. شما از یک حمایت همهجانبه به ناگهان کاملاً تنها میمانید.
نور امید در تاریکی، آشنایی با شریک زندگیم لیام (۳۱ ساله)، افسر پلیس، در آوریل ۲۰۲۲ بود. او همیشه من را فراتر از سرطانم دیده است؛ هیچ چیز او را مضطرب نمیکند و برای این موضوع بسیار سپاسگزارم.
برایم تاموکسیفن تجویز شد، داروی هورموندرمانی که از بازگشت سرطان پستان جلوگیری میکند، اما همزمان شما را به یائسگی زودرس میبرد.
یکی از لولههای فالوپ من بر اثر پرتودرمانی آسیب دیده بود، بنابراین به من و لیام IVF پیشنهاد شد و سال گذشته ۱۴ تخمک و ۴ رویان را فریز کردیم.
کنار آمدن با مشکلات سلامتیام در این ۱۱ سال گذشته، درسهای زیادی به من آموخته است.
دیگر دربارهی مسائل بیاهمیت مضطرب نمیشوم. و این تجربه به من همدلی بیشتری داده است – واقعاً درک میکنم مردم در بسیاری مواقع چه شرایطی را سپری میکنند.
این ایده را دوست دارم که تمام بیماریهای عمرم را در جوانی پشت سر گذاشتهام.
عاشق شغلم هستم – پرداختن به مشکلات پزشکی دیگران برایم مثل هوای تازه است – باعث میشود نگران خودم نباشم.
هدفم این است که به عنوان تکنسین فوریتهای پزشکی (پارامدیک) مدرک بگیرم و به واحد پاسخ تاکتیکی (Tactical Response Unit) که با پلیس متروپولیتن همکاری میکند، ملحق شوم.
البته که همیشه تحت نظارت بیمارستان رویال مارزدن خواهم بود و آزمایشهای خون ششماهانه برای بررسی سرطان تیروئید و پیگیریهای سالانه برای لنفوم و سرطان پستان را ادامه میدهم – اما بالاخره هیجانزده هستم برای آنچه آینده در خود دارد.
تجربهی سرطان باعث شده بخواهم زندگیام را تا حد امکان کامل زندگی کنم. احساس میکنم بسیار خوششانس هستم که هنوز فرصتی برای زندگی دارم و همهی لحظات بیداریام را گرامی میدارم.




