یکشنبه، 12 بهمن 1404
پایگاه خبری میار » حوادث » حوادث میار » مولوی خالقی، پدری که به جای مرگ، زندگی هدیه داد!

ملاقات خدا با انسان روی زمین؛

مولوی خالقی، پدری که به جای مرگ، زندگی هدیه داد!

0
120
کد خبر: 74827

سید خلیل موسوی‌نیا| در این ماه‌ها، تصویر آخرین نگاه‌های امیرمحمد با تصویر چشمان وحشت‌زده قاتل در پای چوبه دار، در ذهن این پدر روحانی جنگی تمام‌عیار به راه انداخته بودند؛ شب‌ها که سکوت بر خانه حاکم می‌شد، صدای نفس‌های فرزندش را می‌شنید که گویی از او می‌پرسید: «پدر، با خون ریخته شده من، چه نهالی را آبیاری می‌کنی؟»

به گزارش میار، سپیده هنوز کاملاً نزده بود که سرما تا مغز استخوان حیاط زندان نفوذ کرد. همه چیز برای «پایان» مهیا بود؛ چهارپایه فلزی سرد، طناب بی‌رحم که در باد تکان می‌خورد و گردنی که تنها چند ثانیه با شکستن فاصله داشت.

چند ماه پیش بود که مولوی عبدالرحمن خالقی، پدر داغدیده امیرمحمد، در حیاط زندان روبروی قاتل فرزندش ایستاده بود. قانون به او حق داده بود؛ شرع اجازه داده بود و خشم فروخفته یک پدر، طلب انتقام می‌کرد اما آن روز، وقتی دست سرباز به سمت اهرم چهارپایه رفت، چیزی در هوا سنگینی کرد. دستش لرزید. نه از ترس، که از سنگینی جانکاه گرفتن یک جان. آن روز، او نتوانست چهارپایه را بکشد. به خانه برگشت اما نه با آرامش انتقام، بلکه با تلاطم تردید.

در این ماه‌ها، تصویر آخرین نگاه‌های امیرمحمد با تصویر چشمان وحشت‌زده قاتل در پای چوبه دار، در ذهن این پدر روحانی جنگی تمام‌عیار به راه انداخته بودند. شب‌ها که سکوت بر خانه حاکم می‌شد، صدای نفس‌های فرزندش را می‌شنید که گویی از او می‌پرسید: «پدر، با خون ریخته شده من، چه نهالی را آبیاری می‌کنی؟»

قصاص حق است اما مولوی خالقی در مکتبی درس خوانده بود که می‌دانست حق همیشه آن چیزی نیست که دل را آرام می‌کند. او می‌دانست کشیدن آن چهارپایه، شاید آتش خشم را لحظه‌ای خاموش کند اما خاکسترش تا ابد بر سر و روی زندگی‌شان باقی می‌ماند.

روز گذشته اما قصه به سر رسید. نه با صدای مهیب افتادن یک جسم و کشیده شدن طناب، بلکه با صدای شکستن بغض. خبر کوتاه بود اما وزنش به اندازه یک کوه؛ «پدر امیرمحمد خالقی، قاتل فرزندش را بخشید.»

این جمله ساده، پایان هزاران ساعت جنگ درونی یک پدر بود. تصور کنید لحظه‌ای را که او تصمیم گرفت به جای «مرگ»، «زندگی» را هدیه دهد. تصور کنید آن ثانیه‌ای را که قاتل، که خود را برای تاریکی مطلق آماده کرده بود، ناگهان نوری کورکننده را دید؛ نور بخششی که از دستان پینه بسته و لرزان یک روحانی اهل سنت ساطع شد.

بخشیدن، کار آدم‌های معمولی نیست. آدم معمولی وقتی سیلی می‌خورد، سیلی می‌زند. وقتی جگرش می‌سوزد، می‌خواهد بسوزاند اما اینکه پدری باشی که پاره تنت را زیر خاک کرده باشی، شب‌ها با جای خالی‌اش حرف زده باشی و وقتی قدرت مطلق در دستانت است تا انتقام بگیری، دستت را مشت کنی و بگویی «برو، تو را به خدا سپردم»... این فراتر از انسانیت است؛ این لحظه ملاقات انسان با خداست روی زمین.

مولوی خالقی امروز به ما یاد داد که گاهی بزرگترین شجاعت، در نریختن خون است. او به ما نشان داد که طناب دار، لزوماً پایان راه نیست؛ می‌تواند پلی باشد برای بازگشت به زندگی، هم برای آن که بخشیده شد و هم برای آن که بخشید.

حالا دیگر آن چهارپایه در حیاط زندان ترسناک نیست. حالا آن حیاط، بوی عطر عجیب گذشت می‌دهد. دیگر مولوی همچون گذشته، شاید شانه‌هایش هنوز از غم نبودن امیرمحمد سنگین است اما سرش بالا است. او قاتل پسرش را نکشت، او مرگ را در آن سحرگاه کشت تا امید زنده بماند.

... و ما خوانندگان، که شاید فرسنگ‌ها دورتر نشسته‌ایم، با خواندن این روایت، ناخودآگاه دستمان را روی قلبمان می‌گذاریم و از خود می‌پرسیم؛ اگر ما بودیم، آیا دلمان به وسعت دریای دل این پدر بود؟

دسته بندی: حوادث میار / اسلاید
تبلیغ

نظر شما

  • نظرات ارسال شده شما، پس از بررسی و تأیید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
نام شما : *
ایمیل شما :*
نظر شما :*
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی‌شود
برای کد جدید روی آن کلیک کنید