یکشنبه، 12 بهمن 1404
پایگاه خبری میار » اقتصادی » آخرین باری که یک مسئول بدون بادیگارد و دوربین نان خرید، کی بود؟

صندلی‌های گرم، سفره‌های سرد؛

آخرین باری که یک مسئول بدون بادیگارد و دوربین نان خرید، کی بود؟

0
71
کد خبر: 74824

آخرین باری که یک مسئول بلندپایه، بدون دوربین و بادیگارد، شخصاً برای خرید نان در صف ایستاد، کی بود؟ شاید ریشه تمام این دویدن‌ها و نرسیدن‌ها، در همین یک سوال ساده نهفته باشد. ما مقصریم که باور کردیم آن‌ها حال ما را می‌فهمند...

به گزارش میار، شیشه دودی خودروهای شاسی‌بلند دولتی، فقط جلوی آفتاب را نمی‌گیرند؛ آن‌ها جلوی دیدن لرزش دست پیرمردی را می‌گیرند که مقابل ویترین خالی مغازه‌ای در بازار تهران، دانه‌های تسبیحش را با اضطراب می‌شمارد. دیروز در راهروی مجلس، وقتی نماینده‌ای با لبخند از ضرورت جراحی اقتصادی می‌گفت و بوی عطر گران‌قیمتش فضای مطبوع لابی را پر کرده بود، من به یاد چک‌های برگشتی بازاریانی بودم که در میان هیاهوی نرخ‌های لحظه‌ای، حتی فرصت سر خاراندن ندارند اما جیبشان خالی‌تر از همیشه است.

در تمنای یک حلب روغن

در انتهای بازار، جایی که همیشه صدای چرخ‌دستی‌ها موسیقی متن زندگی بود، حالا سکوتی سنگین حاکم شده است. زنی میانسال، گوشه چادرش را به دندان گرفته است و از فروشنده سراغ روغن ارزان را می‌گیرد. فروشنده، بی‌آنکه سرش را بلند کند، فقط سری تکان می‌دهد؛ از آن تکان دادن‌هایی که یعنی «نگرد، نیست؛ اگر هم باشد، برای تو نیست.»

این صحنه، مانیفست امروز خیابان‌های ماست. کالابرگ چهار میلیون تومانی، روی کاغذ عدد بزرگی است اما در واقعیت تلخ بازار، مثل یخی است که پیش از رسیدن به دست تشنه، زیر آفتاب تورم آب می‌شود. این کالابرگ حتی به گرد پای قیمت‌های آزاد شده هم نمی‌رسد.

گناه نانوشته یک ملت

می‌گویند "مردم مقصرند". این جمله، دردی گزنده در خود دارد اما شاید از منظری دیگر حقیقت داشته باشد. ما مقصریم، چون اجازه دادیم رفاه برای عده‌ای تبدیل به یک حق بدیهی و برای ما تبدیل به یک رویای دوردست شود. ما مقصریم که پذیرفتیم کسی برای سفره ما تصمیم بگیرد که خودش هرگز طعم گرسنگی را نچشیده است.

چگونه می‌توان از تاب‌آوری سخن گفت، وقتی بادیگاردها میان مسئول و مردم، دیوار گوشتی ساخته‌اند؟ اگر آقای وزیر، اگر فلان نماینده یا فلان چهره پرنفوذ در راهروهای قوه قضائیه، فقط یک هفته، فقط یک هفته، مجبور بود با حقوق طبقه متوسط و بدون ردیف بودجه‌های پنهان زندگی کند، آیا باز هم با همان صلابت از آزادسازی قیمت‌ها دفاع می‌کرد؟

مشکل ایران امروز، نه کمبود کالا است و نه صرفاً تحریم. مشکل، فقدان حس مشترک است. وقتی مسئول یا نماینده‌ای با یک امضا، پروازی اختصاصی می‌گیرد یا خودروی لوکس زیر پایش می‌نشیند، او دیگر با مردم منتظر در صف اتوبوس هم‌وطن نیست؛ او ساکن سیاره‌ای دیگر است. قوانین ما امروز نه برای تسکین آلام ملت، که برای تراز کردن حساب‌های دولت نوشته می‌شوند.

در این میان، کسبه می‌ماند و چک‌هایی که روی هواست و پدری که نگاهش را از چشمان فرزندش می‌دزدد تا مبادا شرمندگی‌اش فاش شود.

پایان شب سیه...

شب که می‌شود، چراغ‌های ساختمان‌های بزرگ دولتی روشن می‌ماند. آنجا جلسات بررسی وضعیت تا دیر وقت ادامه دارد اما چند متر آن‌طرف‌تر، در کوچه‌های تاریک شهر، مردم به این فکر می‌کنند که فردا کدام کالای اساسی از سفره‌شان پر می‌کشد.

راستی، آخرین باری که یک مسئول بلندپایه، بدون دوربین و بادیگارد، شخصاً برای خرید نان در صف ایستاد، کی بود؟ شاید ریشه تمام این دویدن‌ها و نرسیدن‌ها، در همین یک سوال ساده نهفته باشد. ما مقصریم که باور کردیم آن‌ها حال ما را می‌فهمند.

 

دسته بندی: اقتصادی / اسلاید
تبلیغ

نظر شما

  • نظرات ارسال شده شما، پس از بررسی و تأیید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
نام شما : *
ایمیل شما :*
نظر شما :*
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی‌شود
برای کد جدید روی آن کلیک کنید