گفت و گو با يك متهم به قتل عجيب/ او را كشتم چون نصيحت هايم را قبول نكرد! +تصوير
میار: در گفت و گويي اختصاصي با متهم به قتلي صحبت كرده ايم كه در اقدامي وحشتناك، زن بيچاره اي را خفه كرده و پس از سرقت طلاها و زيورآلاتش، جسد او را در باغچه مجتمع خاك كرده است.
متهم چندي پيش، از اداره آگاهي به دادسراي امور جنايي تهران آورده شد. او كه در برابر قاضي سيدسجاد منافي آذر از شعبه سوم دادسراي امور جنايي تهران قرار گرفته بود ماجرا را شرح داد. گفتني است كه براساس اوراق اين پرونده، اولياي دم مقتول نيز چندي پيش در دادسراي جنايي حاضر و قصاص عامل اين جنايت را خواستار شدند.
در ادامه گفت و گوي اختصاصي ما را با متهم اين پرونده مي خوانيد.
خودت را معرفي كن؟
شيرآقا هستم و 50 سال سن دارم.
خانواده داري؟
بله. خانواده ام در افغانستان هستند اما پسرم در اينجا به همراه همسرش و چند ساختمان آن طرف تر از من سرايدار بود. اشتباه بزرگي كه من مرتكب شدم وسوسه شيطاني بود كه به او گوش كردم.
چه طور؟
قبل از اين رخداد كريم به من اين خانم را معرفي كرد و گفت او كارت را راه مي اندازد. من هم از آنجايي كه زن و بچه ام در افغانستان بودند براي اولين بار در زندگي ام وسوسه شدم و به آنجا رفتم. ساختماني بود چند كوچه آنطرفتر. وارد راه پله شده بودم و همينكه مي خواستم داخل خانه شوم با كريم سلام و عليك كنم اين خانم را ديدم كه آن طرف تر از من با وضعيت فجيعي نشسته است. خيلي ناراحت شدم كه در اين مملكت جمهوري اسلامي كه نامش مزين به اسلام است چنين زني فسق و فجور مي كند.
مگر خودت براي رابطه شيطاني به آنجا نرفته بودي؟
ابتداي امر براي همين موضوع رفتم اما وقتي وضعيت آنها را ديدم كه كريم يك ميز جداگانه از اين خانم گذاشته و سحر نيز در بغل او نشسته است خيلي از موضوع ناراحت شدم و خودم را لعنت كردم و از همانجا به خانه بازگشتم.
اما دوباره وسوسه شدي؟
بله. كريم دوستم و كفاش است. او باعث همه چيز شد. اين زن را به من نشان داد و وسوسه مرا فراگرفت. تصميمم را گرفتم. نزد كريم رفتم و به او گفتم به اين خانم بگو خودش بيايد نزد من و او هم دو ساعت پس از ملاقات اول به سراغ من آمد. در راه كه او را ديدم كلي نصيحتش كردم و گفتم اين كارها را كنار بگذارد و به خانه سرايداري من رفتيم و در آنجا شروع به صحبت كرديم.
سر چه چيزي دعوايتان شد؟
چون به آنجا آمده بود وسوسه ام كرد. تجربه خوبي نبود و به همين دليل از آن زن فاصله گرفتم و به او پولش را دادم كه برود و نخواستم ارتباطي داشته باشم اما گفت چرا كم پول داده اي در حاليكه كريم خودش به من گفته بود 30 هزار تومان پول به او بدهم.
پس كشتي اش؟
نه. ابتدا جر و بحث كرديم و او قبول نمي كرد. به خاطر در خطر افتادن آبرويم به او 50 هزار تومان دادم تا شايد برود اما باز هم نپذيرفت. سريع با روش هايي كه در جنگ ياد گرفته ام صورتش را گرفتم و محكم او را به زمين زدم.
در جنگ هم شركت داشته اي؟
بله.
حرف ديگري هم داري؟
من او را به خاطر پول نكشتم بلكه از ابتداي امر قصدم كشتن او بود تا چنين انساني از روي زمين كم شود. او زن بود و كارهاي ناشايستي مي كرد. كريم هم بايد كشته مي شد بالاخره او باعث شده بود اين زن چنين تجارت كثيفي در دستش بگيرد. من به خاطر اينكه اين انسان را ديگر نبينم دست به كشتنش زدم.
پشيماني؟
ابدا.
چرا او را در باغچه خاك كردي؟
من كه ترسي از دستگيري نداشتم اما از آنجايي كه او كشته شده بود طلاهايش را برداشتم و خودش را در باغچه خاك كردم. يك گوشي هم همراهش بود آن را هم برداشتم. اگر قصد من سرقت بود مطمئن باشيد گوشواره هايش را هم از گوشش مي كندم اما من سارق نيستم و براي اينكه او را از روي زمين بردارم كشتمش. بعد از آن او را به باغچه بردم و جسدش را در خاك باغچه خيلي سريع خاك كردم و كسي هم از موضوع چيزي نفهميد و با توجه به همين موضوع اگر من آدم بدي بودم مطمئن باشيد خيلي زود فرار مي كردم به جاي اينكه بمانم و در منزلم دستگير شوم.
چطور بازداشت شدي؟
در خانه بودم كه يكدفعه زنگ سرايداري را زدند. جناب سرهنگ ولي پور بود. از من سوالاتي كرد و من هم از آنجايي كه ترس از دستگيري نداشتم خيلي سريع ماجرا را به او گفتم و ابتداي امر او را به خانه اي بردم كه كريم و او را در آنجا ديده بودم كه خود ماموران پليس نيز فهميدند آن دو چه موجوداتي بوده اند و ريختن خون شان مباه بوده است. بعد از آن كه خيالم راحت شد آنها ماجرا را فهميده اند ماجراي خاك كردن اين زن را در باغچه خانه و كشتن ش را كامل و مفصل براي ماموران آگاهي و جناب سرهنگ ولي پور توضيح دادم.
