اخیراً گروههای واتساپیام را که چک میکنم یا ناله و نفرین علیه عدهای خاص را میبینم یا دعا برای ارزان شدن ارزاق و کالاهای اساسی؛ بر آن شدم تعدادی از این پیامها را برای شما بازخوانی کنم و یادداشتی از دل آنها بیرون بیاورم تا مسئولان و دولتمردان نیز وضع مردم نه فقط سیستان و بلوچستان بلکه کل ایران را بهتر درک کنند اگرچه درک مردم چیزی بیشتر از خواندن یادداشت میطلبد، همانطور که بر اساس منطق اسلام باید روزه گرفت تا حال فقرا را بهتر فهمید، باید در طبقه متوسط جامعه زندگی کرد تا حال و روز این طبقه از جامعه را نیز فهمید!
به گزارش میار، در دورافتادهترین لنجهای صیادی چابهار، در حجرههای نگران بازار زاهدان و در صفهای طولانی انتظار برای کالابرگ در قلب تهران، نبض یک جامعه به تندی میزند. اینجا صحبت از آمار و ارقام نیست؛ صحبت از پدری است که گوجهفرنگی را دانهای به خانه میبرد و صیادی که ماهی میگیرد اما خودش توان خوردنش را ندارد.
این گزارش، واژهنگاری یک اضطراب ملی است؛ جایی که "نان" از یک ضرورت معیشتی به یک "آرزوی سیاسی" تبدیل شده است.
صیادی که در دریا گرسنه است
همه چیز از یک تضاد دردناک شروع میشود. صیادی از جنوب کشور (کنارک)، از روی عرشه لنجی که بوی دریا میدهد، پیامی فرستاده که لرزه بر اندام هر شنوندهای میاندازد؛ «قیمت ماهی قایق ثابت است چند سالی میشود... ما صیادان اگر گران شود به نفعمان است اما قشرهای دیگر در کشور چکار کنند؟ همین ماهی را هم نمیتوانند بخورند.» این یعنی مرگ تدریجی یک رویا؛ جایی که تولیدکننده از گران نشدن محصولش خوشحال نیست، بلکه نگران گلوی هموطنی است که دیگر قدرت بلعیدن سفرهاش را ندارد. او از خانوادههایی میگوید که تنها با "لطف خدا و کمک مردم" زندهاند. در این کلمات، دلسوزی جایگزین سودجویی شده است؛ این اولین نشانه از فروپاشی توازن در یک جامعه است.
همسرایی اضطراب؛ از قسط تا قفسه
این صدا، تکصدا نیست. وقتی به پیامها گوش میسپاری، یک همسرایی تلخ از شرق تا غرب ایران به گوش میرسد. یکی میگوید: «قدیما یه نفر کار میکرد دو سه خانواده میخورد، الان پنج شیش نفر کار میکنند تازه خرج و مخارج یک ماهشون میشه.» دیگری از طرحهای دولتی گلایه دارد: «با این کالابرگها بهترین خرید فقط یک کیسه برنج و یک روغن میتونه باشه.» وزن این جملات بر دوش جامعه سنگینی میکند. مردم دیگر به دنبال رفاه نیستند؛ آنها در پی بقا هستند. تکرار واژههایی مثل «برنج»، «روغن»، «اجاره» و «دلار» نشان میدهد که ذهن ایرانی در یک چهاردیواری معیشتی زندانی شده است. "۹ روز اعتراض" و "بیتفاوتی دولت" ترجیعبند بسیاری از این نجواهاست.
این سکه روی دیگری هم دارد. لابلای فریادهای مصرفکننده، صدای لرزان کاسب هم شنیده میشود. کسی که نه محتکر است و نه زالو؛ بلکه او هم قربانی گردابی است که تورم نام دارد. ما میبینیم که کاسب محلی هم در بنبست است؛ «طرف ۱۰۰ تومن میفروشد، فردا باید همان جنس را ۱۲۵ تومن بخرد... مالیات و اجاره را از کجا بیاورد؟» اینجا مسئله هستهای آشکار میشود؛ فقدان امنیت روانی. این روزها با این تورم بالا در بازار خوراکی، دیگر کسی به دیگری اعتماد ندارد. مغازهدار متهم به احتکار میشود و مشتری متهم به زیادهخواهی، در حالی که هر دو در یک کشتی سوراخ نشستهاند. این "جنگ فقیر علیه فقیر" همان زخمی است که تورم بر پیکر اخلاق جامعه میزند.
سوگنامهای برای بلوچستان و دعایی برای باران
نقطه اوج این روایت، نه در تحلیلهای اقتصادی، بلکه در یک هشدار دلسوزانه از اعماق سیستان و بلوچستان نهفته است. صدایی که میان نفرین و نصیحت نوسان میکند: «شب که مغازتو ببندی، صبح بری باز کنی دیدی الله متعال جواب احتکار رو داد و با خاکستر مغازت روبرو شدی... خشم مردم قشر فقیر دامنگیر شما هم میشود.» و در نهایت، همه این خشمها و ترسها به یک نیایش ختم میشود؛ گویی وقتی دست زمین از تدبیر کوتاه میشود، چشمها به آسمان دوخته میشود: «پروردگارا... مسببان اصلی تورم را به صراط مستقیم هدایت کن و هیچ فردی را شرمنده خانواده و مهمانش مگردان.» شرمندگی؛ این سنگینترین واژهای است که یک مرد ایرانی در این پیامها به دوش میکشد.
دلار بالا میرود، بنزین گران میشود و سبدهای کالا پیش از آنکه به دست مردم برسند، توسط غول تورم بلعیده میشوند. در انتهای این گزارش، آنچه باقی میماند، تصویر پدری است که با دو عدد گوجهفرنگی به خانه برمیگردد و دعایی که در میان هیاهوی بازار، گم میشود. سفرهها کوچک شدهاند اما بغضها... بغضها به وسعت یک سرزمین بزرگ شدهاند. آیا کسی صدای لرزیدن این سفرهها را میشنود؟
بنابراین گزارش، در تحلیل این پیامها، آنچه بیش از فقر مادی مرا تکان داد، "فقر امید" بود. مردم دیگر از «توسعه» حرف نمیزنند، بلکه از شرمندگی مقابل مهمان میگویند. من این روایت را حول محور «تلاشی کرامت انسانی» بنا کردم، چون معتقدم وقتی اقتصاد فرو میپاشد، اولین چیزی که زیر آوار میماند، غرور نانآور خانه است. این پیامها یک "بیانیه سیاسی" نبودند؛ یک "اعترافنامه انسانی" از لبه پرتگاه بودند.

