شنبه، 27 تیر 1405
پایگاه خبری میار » اجتماعی » قضایی و حقوقی » مرگ فجيع مرد جوان بعد از دعوا با چند بچه محل بيكار!

مرگ فجيع مرد جوان بعد از دعوا با چند بچه محل بيكار!

0
332
کد خبر: 19407

دیوارکوتاه قاضی

میار: در یکی از محله های تهران، مدتی بود یکی از جوانان تعدادی از دوستانش را دور خود جمع می کرد و تا پاسی از شب سر کوچه می نشستند و با شوخی و خنده و سر و صدا و کشیدن سیگار، اوقات خود را می گذراندند. یکی از همسایگان که منزلش نزدیک محل تجمع این افراد بود و سر و صدای آنان مزاحم آسایش و استراحتشان، به این کار اعتراض می کند اما آنها وقعی نمی گذارند. بی توجهی جوانان و تکرار اعتراض و تذکرات موجب مشاجرات لفظی میان طرفین می شود. از آن پس، جوانی که سردسته این عده بود هرگاه می دید این همسایه از محل رد می شود، برای استهزاء و مسخره کردن و خنداندن دوستانش می گفت بچه ها ساکت، ناظم محله دارد می آید. این همسایه چند باری خودش را به نشنیدن می زند اما می بیند، جوان روز به روز متجری تر می شود. یک شب پس از شنیدن متلک ها، یقه جوان را می گیرد و با او درگیر می شود. سایرین وساطت می کنند و درگیری را فیصله می دهند. همسایه با پیراهن پاره و سر و صورت کبود و خونی به منزل می رود. در پاسخ مادرش، مطلب را کتمان می کند. می گوید موقع آمدن به منزل پایش پیچ خورده و به زمین افتاده و این بلا سرش آمده است. این همسایه چند وقت بعد که خسته و کوفته شب هنگام در حال مراجعه به منزل بوده دوباره با اجتماع جوانان سر کوچه مواجه می شود. جوان گستاخ با دیدن او می گوید بچه ها حسابی ادبش کردم و آدم شده و دیگر کاری با ما ندارد. همسایه خطاب به جوان می گوید حرف دهنت را به فهم. جوان می گوید ما حالیمون هست. خود جناب نفهم تشریف دارید و فضول اید و فکر می کنید همه کاره محله اید، آقا! همسایه با شنیدن این درشت گویی قرار از کف می دهد. دو دستی یقه جوان را می گیرد. جوان او را به عقب هل می دهد و چند مشت و لگد به سمتش پرتاب می کند. چاقویی که همراهش بوده را از کمرش در می آورد و در سینه همسایه فرو می کند و از مهلکه می گریزد. مدتی متواری می شود اما نهایتاً شناسایی و دستگیر و پرونده با تکمیل تحقیقات به دادگاه ارسال می گردد. قبل از فرا رسیدن وقت دادرسی، روزی دو خانم آمدند. ابتدا خود را معرفی کردند و گفتند خواهران مقتول می باشند. برادرشان آزارش به یک مورچه هم نمی رسید.قاتل، برادرشان را مظلومانه کشته است و تقاضای قصاص قاتل را دارند. گفتم آن مرحوم مگر پدر و مادر و فرزندی ندارد؟ گفتند پدرشان سالها پیش فوت نموده، برادرشان مجرد بوده و با مادر پیرش زندگی می کرده است. گفتم با وجود مادر، شما ولی دم محسوب نمی شوید. گفتند آقای قاضی یعنی چه؟ ما که خواهر آن مرحوم هستیم چرا نباید بتوانیم شکایت کنیم؟ گفتم قانون فقط به ولی دم حق شکایت داده است. گفتند این دیگر چه قانونی است. ما که برادرعزیزمان را از دست دادیم چرا نباید حق شکایت داشته باشیم؟ هر چه توضیح دادم دیدم مجاب نمی شوند. گفتم در جامعه ما وقتی می خواهند دختری را از خانواده ای خواستگاری کنند، آیا سراغ پدر و مادراین دختر و به خانه پدریش می روند یا سراغ خواهران و برادرانش می آیند؟ گفتند خب معلوم است هیچ کس برای خواستگاری سراغ برادران و خواهران دختر نمی رود. گفتم پس تا پدر و مادر در قید حیات باشند، فقط آنها ولی دم محسوب می شوند. در روز رسیدگی دادگاه، وقتی برای مادر مقتول اختیارات قانونی ولی دم را توضیح دادم و خواستم به دلیل کهولت سنی همانجایی که هست بنشیند و شکایت و تقاضایش را بگوید. قبل از اینکه او شروع به صحبت کند، یکی از خواهران مقتول بلند شد آمد پشت تریبون گفت مادرم پیر است و نمی تواند و شکایت را من می گویم. گفتم خانم شما سمتی در پرونده ندارید و خواستم برود سر جایش بنشیند. مادر مقتول با حالت تأثر و گریه شروع به صحبت کرد و گفت پسرم تنها نان آور من بود. بخاطر من هرگز حاضر نشد ازدواج کند. می گفت اگر زن بگیرم تو تنها می مانی. زنم نمی گذارد تند تند بیایم به تو سر بزنم. اگر تشکیل خانواده بدهم گرفتار می شوم. آن وقت ناچارم تو مادر پیرم را تنها بگذارم. خدا به این کار راضی نمی شود. زنهای الآن هم که راضی نمی شوند تو را پیش خودم ببرم. پس زن نمی گیرم. حال درست است که جوان من کشته شده اما با کشتن یک جوان دیگر، پسرم برای من زنده نمی شود. من قصاص نمی خواهم. دیه می خواهم. پسرم در حق من خیلی محبت کرده بود. با رفتن او می خواهم دنیا برایم نباشد. پسرم بخاطر من زن نگرفت و بچه ای نداشت. من قصد دارم دیه بگیرم و به نیت پسرم صرف بچه های بی سرپرست و امور خیر کنم. فردای آن روز خواهران مقتول دوباره به دادگاه آمدند. گفتند آقای قاضی چه حکمی دادید؟ گفتم فعلاً حکمی نداده ام. گفتند پس حکم قصاص بدهید. گفتم وقتی ولی دم از قصاص صرف نظر می کند ما نمی توانیم حکم قصاص بدهیم. رفتند دو روز دیگر آمدند. پرسیدند چه حکمی دادید؟ گفتم رأی صادر شده، ابلاغ می شود. گفتند اگر به قصاص محکوم نکنید حق ما را ضایع کرده اید. چند وقت بعد با نسخه ای از رأی که دستشان بود آمدند. با پرخاش و عصبانیت گفتند این چه رأیی است که دادید؟ شما اجازه ندادید ما در دادگاه صحبت کنیم. حرف ما را ول کردید و تقاضای مادرمان را قبول کردید. شما باید قاتل را اعدام می کردید. رأی شما عادلانه نیست. در حق ما ظلم شده است. دیدم با هیچ توضیحی قانع نمی شوند. گفتم از شما یک سئوال می کنم، تا حالا نزد پزشک یا پزشک متخصص رفته اید. هر دو گفتند بله بارها. گفتم آیا اتفاق افتاده دکتر پس از معاینه برای شما نسخه ای تجویز و یا آزمایشی نوشته باشد و شما آن را قبول نکنید و بگوئید بجای این دارو باید فلان دارو را می نوشتید یا نیازی به آزمایش نیست. گفتند این چه حرفیه، خب معلوم است تشخیص بیماری در تخصص پزشک است. ما که نمی توانیم از پیش خودمان مریضی مان را تشخیص بدهیم. گفتم آیا قضاوت نیاز به تخصص ندارد؟ پس چرا همه وقتی نزد قاضی می آیند از پیش خود قضاوت می کنند و دوست دارند هر جوری هست رأی بر وفق میل و خواسته آنان باشد؟!

دکترمحمدباقر قربانزاده؛ رئیس دادگاه کیفری یک استان تهران
تبلیغ

نظر شما

  • نظرات ارسال شده شما، پس از بررسی و تأیید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
نام شما : *
ایمیل شما :*
نظر شما :*
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی‌شود
برای کد جدید روی آن کلیک کنید