شب، دوباره دارد نزدیک میشود.
شهری که ظاهراً آرام است اما گوشهایش تیز شده.
همه منتظرند؛ نه برای خبر توافق، که برای شنیدن یا نشنیدن صدایی دیگر.
به گزارش میار، در یادداشت امروز آمده است:
از شب گذشته شروع شد.
در خواب ناز بودم؛ خواب کوتاه و ناآرامی که این روزها شبیه همه خوابهای مردم این سرزمین است.
یکهو صدایی آمد.
نه یکی، نه دو تا؛ چند انفجار مهیب، آنقدر نزدیک که موج انفجارش را احساس کردم و آنقدر نامفهوم که هنوز هم نمیدانیم دقیقاً چه بود، شاید خانهای باز هم بر اثر نشت گاز ترکیده باشد.
هرچه بود، برای من، و احتمالاً برای بسیاری دیگر، فقط یک صدا نبود؛ یادآوری بود. یادآوری اینکه جنگ، پیش از آنکه اعلام شود، شنیده میشود.
مردمی که بیدارند، مسئولانی که هنوز امیدوارند
صبح که شد، شهر به ظاهر عادی بود.
اما اگر چند دقیقه کنار مردم بایستید، اگر پای حرفهای کوتاه در نانوایی، مترو یا صف پمپبنزین بنشینید، یک جمله مدام تکرار میشود: «باز هم دارند وقت میخرند… مثل دفعه قبل.»
یک معلم بازنشسته در مرکز تهران میگوید: «قبل از جنگ دوازدهروزه هم همین بود. هر بار میگفتند توافق نزدیک است. آخرش چه شد؟»
خشم مردم، خشم هیجانی نیست؛ خشم حاصل تجربه است.
تجربه مذاکراتی که پیش از جنگ دوازدهروزه، بارها و بارها بهعنوان «آخرین دور»، «دور سرنوشتساز» و «نزدیکترین نقطه به توافق» معرفی شد اما در عمل، نهتنها مانع درگیری نشد، بلکه برخی معتقدند به آن مشروعیت زمانی داد.
احتمال توافق؛ ضعیفتر از آنچه گفته میشود
در محافل رسمی همچنان از «پنجره دیپلماسی» صحبت میشود.
اما واقعیت میدانی و تجربه تاریخی چیز دیگری میگوید.
پیش از جنگ دوازدهروزه نیز، پس از هر دور مذاکره، تیترها امیدوارکننده بودند.
بازارها کمی آرام میشدند، مردم نفسی میکشیدند و چند روز بعد… همه فهمیدند که بازی خوردهاند.
باید قبول کرد، مشکل این نیست که مذاکره بد است؛ مشکل این است که ما طرفی داریم که از مذاکره بهعنوان ابزار جنگ استفاده میکند، نه جایگزین آن.
مذاکره غیرمستقیم با طرفی غیرقابل پیشبینی
مذاکرات غیرمستقیم، آن هم با ایالات متحده، در شرایطی ادامه دارد که یک متغیر مهم بار دیگر به مرکز صحنه بازگشته است؛ دونالد ترامپ.
ترامپ، سیاستمداری نیست که قواعد کلاسیک دیپلماسی را رعایت کند.
او بارها نشان داده که میتواند از میز مذاکره، پل حمله بسازد.
سناریویی که این روزها در محافل تحلیلی جدی گرفته میشود، نگرانکننده اما آشناست؛ مذاکره ادامه پیدا میکند، ایران شروط آمریکا را نمیپذیرد و سپس این روایت ساخته میشود که «ما تلاش خود را کردیم؛ آنها نپذیرفتند.»
و بعد؟
بعد، حملهای محدود، کنترلشده، شبیه همان چیزی که در جنگ دوازدهروزه دیدیم؛ نه جنگ تمامعیار اما بهاندازهای دردناک که معادلات را بههم بزند.
مذاکره دیگر معنا ندارد
مذاکره یعنی بدهبستان.
یعنی رسیدن به عددی مشترک میان یک و دو.
اما در پرونده ایران و آمریکا، مسئله دقیقاً همینجاست:
آمریکا، با فشار لابیهای قدرتمند صهیونیستی، عدد میانه را اصولاً به رسمیت نمیشناسد.
شرایط آمریکا و شرایط ایران، نه مکملاند و نه قابل جمع.
این یک اختلافنظر ساده نیست؛ تعارض ساختاری است.
در چنین شرایطی، اصرار بر اینکه افق پیشرو، افق توافق است، بیش از آنکه خوشبینی باشد، میتواند نادیدهگرفتن واقعیت تلقی شود.
... شب، دوباره دارد نزدیک میشود.
شهری که ظاهراً آرام است اما گوشهایش تیز شده.
همه منتظرند؛ نه برای خبر توافق، که برای شنیدن یا نشنیدن صدایی دیگر.
آن انفجارهای دیشب شاید توضیح فنی داشته باشند اما از نظر بسیاری، نشانه بودند؛ نشانهای از مسیری که شواهد و قرائن، بیرحمانه به آن اشاره میکنند.
اگر قرار است هشداری داده شود، اگر قرار است از تجربههای تلخ گذشته چیزی آموخته شود، شاید وقتش رسیده باشد که با خودمان صادق باشیم؛
افق پیشرو، دستکم در کوتاهمدت،
بیش از آنکه شبیه میز مذاکره باشد،
شبیه همان شبی است که با صدای انفجار از خواب پریدیم.
و مردم… مردم مدتهاست بیدارند.

