به مناسبت هفته ی بسیج / بسیجی؛ شیرازه ی کتاب عشق و عطوفت
پایگاه خبری تحلیلی میار، بسیجیان، بنده ی طلعت سیمای آن شاهدند که چشمه ی چشمشان و جاری خونشان را به بهای وجود، خریدار است. مرغانی هستند که نغمه پردازی را به سرای باقی حوالت کرده و بر این شاخسار که خزان زده است نمی آسایند. کمان ابروان یار، قلب آنان را نشانه رفته و هوای دیدار، خمارشان کرده است.
بسیج، خرابات اهل کرامت و دانشگاه دلدادگی است. بسیج، باغ شهادت است و بسیجی، کلید درب آن. سینه ی او با وسعت دریایی اش تاب غم هجران دلربا را ندارد. نه آسایش تن در خراب آباد دنیا را طلب می کند و نه راحت جان در جزاکده ی آخرت را. نهایت آرزویش رضای یار است و وصال بی مثالش. بسانِ باد صبا ملتهب و شکیبا به سوی آن سَروِ خرامان می وزد. جانش از وحشت زندان تن به لب آمده و تشنه کام، راه میکده را می کاود. لطف ساقیِ ازل، مددکارش باد.
بر طالع بسیجی، رضای نگار یگانه رقم خورده است. دوبیتی دنیا و آخرتش، مثال غزلی شیوا و بلند با مطلع بلیغ و حُسن ختام بر دیوان اشعار هستی می درخشد. حیاتش ترجیع بندی است که واسطة العِقدش، ذکرِ یار است.
خاک وجود بسیجی را از ازل با باده ی ولایت و عشق، سرشته اند و ویرانه سرای دلش را مهیّای عمارت و عمران ساخته اند. بسیجی، پروانه ی حضور مجلس اُنس است و شیدای خوبان، که گوش هوش را به پیغام اهل راز سپرده است.
آشنایان راه عشق از چاه طبیعت به در آیند و رخ به آب خاک آلود نشویند. زلال دریای ناپیداکرانه ی محبّت، آب وضوی آنهاست. اگر در کوی دوست، تیغ و تیر بر سرشان ببارد، چونان بارانِ نیسان بر آنان گواراست. همنفسِ قدسیانند و همدلِ سرخوشان باده پرست. درس نماز و سحر از میخانه آموخته اند و عاشقی، محصول دعایشان است. دل در کوی نسیم پگاه، رها کرده و تن در سلسله ی محنت و رنج انداخته اند. آتش رخساره ی دلبر، خرمن وجودشان را سوزانیده و به یک جرعه ی مِی، فرزانگان زمانه گشته اند. خود را در بقای محبوب، فانی کرده و در پیدای معبود، گم کرده اند. در محفلی به سر می برند که خورشید زندگی شان از جمله ی ذرّات است و عبودیّت و تواضع، آموزه ی نخست آنهاست. در عشقبازی آنها، نااهلان در حیرتند و زاهدنمایان، تکفیرشان کنند.
بسیجیان، سرخ ترین شقایق دشت بی قراری اند. سبزترین برگ درخت جنون و آبی ترین دریای شیدایی اند.
غنچه های بُستان بسیج، شوقی فراسوی شکفتن دارند، آنها شیفته ی پرواز در اوج آبی آرزوهای شفّافند و هم آوا با هَزارانِ سینه چاک، بهار را ترنّم می کنند.
عرصه ی همّتشان شمیمِ زمزم عشق و بی خبری می دهد. دانشورانی هستند که از غیرِ یار، خبر ندارند و گوش باطن به آهنگ ملکوت سپرده اند. همچون رامشگران صوفی نهاد، چنگ بر چنگ دلارام، نهاده و بسان خنیاگران محفل رندان، سرود وحدت سر داده اند. بسیجی، فقط یک شکوفه نیست، گلشنی است از کهکشانِ گل ها. بسیجی، شیرازه ی کتاب عشق و عطوفت است و بسیج، مُرکّبِ کتابت آن.
پیغام سروش سماواتیان و خاکیان را گلرخان می شنوند و آویزه ی گوش می کنند. سلوکیانِ بزم بلا و رندان محفل غم، به پیام پیک صبا و بَریده ی فجر، بسنده نمی کنند. آنان خود، نسیم سحر و عطر دلاویز بهاران و رقص پروانه ها و بارش بارانِ باده اند و در ساحل عشق، برای زلال وصال، تلظّی می کنند.
جام معرفت را به دست هر کس که دادند، او را در کنار خُم صبوری نشاندند. صفا و یکدلی، مرام مستان نوشیده از شراب اَلَست است. گوهر درویشی و مسکنت را به ناوارستگان و ناشکیبایان، عطا نخواهند کرد، چه، شفّافیّت دل، مساعدترین صدف برای مروارید رنج است.
شُکوهِ برگریزانِ و جامه ی حصارینِ تعلّق، دریدن را در غنچه های این بوستان هم می توان به تماشا نشست. بلوغ یقین و عشق در نهالان، دیدن، برای ما شگفتی ندارد. نورستگان ما در دامان ایثار، نموّ کرده و از رشادت و سخاوت، ارتزاق می کنند. آنان رهپوی سربازان سالار شهیدان علیه السّلام، حضرات عبّاس و اکبر و قاسم علیهم السّلام هستند و شهادت در نزدشان شیرین تر از عسل است و آغوش رحلت سرخ را مانند دست های نوازشگر مادر، دوست می دارند.
درودِ دادار و سلامِ آسمانیان و ثنای زمینیان، نثار تمام بسیجیان ایران زمین باد.
بسیج، خرابات اهل کرامت و دانشگاه دلدادگی است. بسیج، باغ شهادت است و بسیجی، کلید درب آن. سینه ی او با وسعت دریایی اش تاب غم هجران دلربا را ندارد. نه آسایش تن در خراب آباد دنیا را طلب می کند و نه راحت جان در جزاکده ی آخرت را. نهایت آرزویش رضای یار است و وصال بی مثالش. بسانِ باد صبا ملتهب و شکیبا به سوی آن سَروِ خرامان می وزد. جانش از وحشت زندان تن به لب آمده و تشنه کام، راه میکده را می کاود. لطف ساقیِ ازل، مددکارش باد.
بر طالع بسیجی، رضای نگار یگانه رقم خورده است. دوبیتی دنیا و آخرتش، مثال غزلی شیوا و بلند با مطلع بلیغ و حُسن ختام بر دیوان اشعار هستی می درخشد. حیاتش ترجیع بندی است که واسطة العِقدش، ذکرِ یار است.خاک وجود بسیجی را از ازل با باده ی ولایت و عشق، سرشته اند و ویرانه سرای دلش را مهیّای عمارت و عمران ساخته اند. بسیجی، پروانه ی حضور مجلس اُنس است و شیدای خوبان، که گوش هوش را به پیغام اهل راز سپرده است.
آشنایان راه عشق از چاه طبیعت به در آیند و رخ به آب خاک آلود نشویند. زلال دریای ناپیداکرانه ی محبّت، آب وضوی آنهاست. اگر در کوی دوست، تیغ و تیر بر سرشان ببارد، چونان بارانِ نیسان بر آنان گواراست. همنفسِ قدسیانند و همدلِ سرخوشان باده پرست. درس نماز و سحر از میخانه آموخته اند و عاشقی، محصول دعایشان است. دل در کوی نسیم پگاه، رها کرده و تن در سلسله ی محنت و رنج انداخته اند. آتش رخساره ی دلبر، خرمن وجودشان را سوزانیده و به یک جرعه ی مِی، فرزانگان زمانه گشته اند. خود را در بقای محبوب، فانی کرده و در پیدای معبود، گم کرده اند. در محفلی به سر می برند که خورشید زندگی شان از جمله ی ذرّات است و عبودیّت و تواضع، آموزه ی نخست آنهاست. در عشقبازی آنها، نااهلان در حیرتند و زاهدنمایان، تکفیرشان کنند.
بسیجیان، سرخ ترین شقایق دشت بی قراری اند. سبزترین برگ درخت جنون و آبی ترین دریای شیدایی اند.
غنچه های بُستان بسیج، شوقی فراسوی شکفتن دارند، آنها شیفته ی پرواز در اوج آبی آرزوهای شفّافند و هم آوا با هَزارانِ سینه چاک، بهار را ترنّم می کنند.
عرصه ی همّتشان شمیمِ زمزم عشق و بی خبری می دهد. دانشورانی هستند که از غیرِ یار، خبر ندارند و گوش باطن به آهنگ ملکوت سپرده اند. همچون رامشگران صوفی نهاد، چنگ بر چنگ دلارام، نهاده و بسان خنیاگران محفل رندان، سرود وحدت سر داده اند. بسیجی، فقط یک شکوفه نیست، گلشنی است از کهکشانِ گل ها. بسیجی، شیرازه ی کتاب عشق و عطوفت است و بسیج، مُرکّبِ کتابت آن.
پیغام سروش سماواتیان و خاکیان را گلرخان می شنوند و آویزه ی گوش می کنند. سلوکیانِ بزم بلا و رندان محفل غم، به پیام پیک صبا و بَریده ی فجر، بسنده نمی کنند. آنان خود، نسیم سحر و عطر دلاویز بهاران و رقص پروانه ها و بارش بارانِ باده اند و در ساحل عشق، برای زلال وصال، تلظّی می کنند.
جام معرفت را به دست هر کس که دادند، او را در کنار خُم صبوری نشاندند. صفا و یکدلی، مرام مستان نوشیده از شراب اَلَست است. گوهر درویشی و مسکنت را به ناوارستگان و ناشکیبایان، عطا نخواهند کرد، چه، شفّافیّت دل، مساعدترین صدف برای مروارید رنج است.
شُکوهِ برگریزانِ و جامه ی حصارینِ تعلّق، دریدن را در غنچه های این بوستان هم می توان به تماشا نشست. بلوغ یقین و عشق در نهالان، دیدن، برای ما شگفتی ندارد. نورستگان ما در دامان ایثار، نموّ کرده و از رشادت و سخاوت، ارتزاق می کنند. آنان رهپوی سربازان سالار شهیدان علیه السّلام، حضرات عبّاس و اکبر و قاسم علیهم السّلام هستند و شهادت در نزدشان شیرین تر از عسل است و آغوش رحلت سرخ را مانند دست های نوازشگر مادر، دوست می دارند.
درودِ دادار و سلامِ آسمانیان و ثنای زمینیان، نثار تمام بسیجیان ایران زمین باد.
سیّد مسعود علوی
آدرس کوتاه خبر:
