همه چيز درباره قتل عام در خيابان نبرد تهران/ پدري كه به دخترهايش هم رحم نكرد+ فيلم ها و تصاوير
میار: مردي كه بچه ها و والدين همسرش را با ضربات چاقو به قتل رسانده بود به زودي در شعبه دهم دادگاه كيفري يك استان تهران پاي ميز محاكمه خواهد ايستاد.
به گزارش میار، بیست و چهارم مهرسال۹۷، بعد از تماس مردی با کلانتری۱۳۲نبرد تشکیل شد، حادثه یک جنایت خانوادگی اعلام شد. مرد تماس گیرنده گفت: «برادرم حسن ۴۷ ساله، سالهاست با همسرش اختلاف دارد. دیروز چندبار با او تماس گرفتم، اما خیلی خوب حرف نمیزد. آخر شب بار دیگر با او تماس گرفتم که دیگر جوابم را نداد به همین دلیل نگران شدم و به خانهاش رفتم اما با صحنه وحشتناکی روبهرو شدم که برادرم مرتکب شده بود. او، دو دختر خود و پدر و مادر همسرش را کشته بود و سپس دست به خودکشی زده بود.» بعد از این تماس مأموران به محل حادثه رفتند و بعد از ورود به خانه با اجساد دو دختر حسن به نامهای سولماز و ساناز و پدرزن و مادرزن وی به نامهای سبز علی۷۹ و بمانی۷۰ساله روبهرو شدند که گلوی آنها بریده شده بود.
با انتقال اجساد به پزشکی قانونی، حسن که ورزشکار در رشته بوکس بود، در حالیکه رگ دستش را بریده بود به بیمارستان منتقل شد و بعد از بهبودی به قتل چهارعضو خانواده اش اعتراف کرد و در شرح ماجرا گفت: «۲۴سال قبل با همسرم در مطب یک پزشک آشنا شدم و بعد از ازدواج زندگی خوبی داشتیم. حاصل زندگیمان دو دختر بود که دختر بزرگم در رشته حقوق تحصیل میکرد. اختلاف من و همسرم از چهارسال قبل شروع شد و همین باعث شد از هم طلاق بگیریم، اما به خاطر فرزندانمان تصمیم گرفتیم بار دیگر زندگی را از نو شروع کنیم به همین خاطر همسرم را صیغه کردم، اما همسرم دست از ناسازگاری برنمیداشت. او مدام سرگرم گوشیاش بود و میگفت: در حال بازی کامپیوتری است.» متهم در ادامه گفت: «چند روز قبل چند شاخه گل خریدم و به خانه رفتم. همسرم وقتی مرا دید مسخره کرد و با بیاعتنایی جوابم را داد. ناراحت شدم، اما حرفی نزدم. فردای آن روز همسرم از خانه بیرون رفت، اما دیگر بازنگشت. چند بار پیامک فرستادم و بارها تماس گرفتم، اما جوابم را نمیداد به همین دلیل سراغش را از پدر و مادرش گرفتم، اما آنها هم جواب سربالا دادند.»
متهم در خصوص روز حادثه گفت: «آخرین بار به بهانه اینکه برای کاری به شمال بروم از پدر و مادر همسرم خواستم برای اینکه دخترانم تنها نباشند به خانهمان بیایند. آن روز حال خوبی نداشتم به همین دلیل از پدر و مادر همسرم خواهش کردم از همسرم خبری بدهند، اما آنها دوباره جواب سربالا دادند. نسبت به آنها حس خوبی نداشتم و آنها را عامل اختلاف خودم و همسرم میدانستم به همین خاطر از خانه بیرون رفتم و مقداری شیر و موز خریدم و بعد از تهیه شیرموز تعدادی قرص خوابآور داخل آنها ریختم. سپس دخترانم و پدر و مادر همسرم از آن شیرموز خوردند و خوابشان برد. کمی گذشت تا اینکه ابتدا سراغ دختر بزرگترم – سولماز - رفتم. قصد داشتم او را خفه کنم، اما نشد به همین خاطر چاقوی آشپزخانه را برداشتم و گلوی او را بریدم. سپس سراغ ساناز رفتم و با مشت به گیجگاه او زدم. ساناز نیمه هوش بود که گلوی او را هم بریدم. بعد از کشتن دو دخترم سراغ پدر و مادرهمسرم که در پذیرایی خوابیده بودند، رفتم و ابتدا گلوی پدرزنم را بریدم و سپس با چاقو به گلو و شکم مادر همسرم زدم. آن شب تعداد زیادی قرص خورده بودم. میخواستم خودکشی کنم به همین دلیل رگ دستم را زدم. همان موقع برادرم تماس گرفت که به دروغ گفتم برای سفر به شمال رفتهام، اما او از نگرانی مقابل خانهمان آمد که ما را در آن وضعیت دید.» متهم در آخر گفت: «۲۵ سال بوکسور بودم و زندگی خوبی داشتم، اما ناسازگاریهای همسرم باعث شد مرتکب قتل شوم، چون نمیخواستم دخترانم سرنوشتی مانند مادرشان داشته باشند.»
گفت و گو با همسر متهم
چه زماني متوجه قتل اعضای خانوادهات شدی؟
هرچه به پدر و مادرم و دخترانم زنگ میزدم پاسخی نمیشنیدم و با گذشت زمان بیشتر نگران ماجرا شدم و با برادر از کرج به تهران راه افتادیم. از خواهرم خواستم با پدر و مادرم تماس بگیرد اما جواب او را هم نمیدادند، در مسیر به برادر منصور زنگ زدم که او ادعا کرد که پیگیر ماجرا میشود اما بعد از آن او رد تماس میداد.
به خانه شوهرت رفتی؟
بله، کلید ساختمان را داشتم، وارد حیاط خانه شدم، خودروی منصور نبود، خودم را پشت در خانه رساندم، صدایی به گوش نمیرسید و احتمال دادم که همگی به شمال رفتند و دیگر داخل خانه نشدم.
چرا با پلیس تماس گرفتی؟
منصور قصد داشت مرا به هر راهی که شده به خانه بازگرداند و احتمال دادم او با ربودن اعضای خانوادهام سعی دارد مرا به خانه بکشاند به همین خاطر با پلیس تماس گرفتم که ماموران خواستند برای پیگیری به کلانتری 132 نبرد بروم.
نگران نبودی؟
نگران بودم اما فکر نمیکردم چنین اتفاقی برای خانوادهام رخ داده باشد.
در کلانتری چه شد؟
وقتی وارد کلانتری شدم، نگاهها روی من سنگینی میکرد و بعضی از ماموران همدیگر را نگاه میکردند و به آرامی میگفتند این زن مادر بچهها است. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده، هیچ کسی نمیخواست به من حرفی بزند تا اینکه یکی از ماموران برادرم را صدا کرد و به داخل اتاق کشاند.
حدس میزدی بچههایت به قتل رسیده باشند؟
نه، اصلا چنین فکری نمیکردم.
چه کسی ماجرای قتل را گفت؟
برادرم مرا به حیاط کلانتری کشاند و بعد از کلی سکوت و داستانسرایی ماجرای قتل فرزندانم به دست پدرشان را خبر داد و درباره سرنوشت پدر و مادر ادعا کرد که آنها در بیمارستان هستند اما با گذشت زمان همه ماجرا را شنیدم.
چه حسی داشتی؟
نمیتوانستم باور کنم و حتی تا روز خاکسپاری عزیزانم سکوت کرده بودم و نه حرفی میزدم و نه اشکی میریختم.
چطور با منصور آشنا شدی؟
17 سالم بود که در مطبی که منصور کار میکرد به عنوان منشی مشغول به کار شدم و خیلی زود منصور به خواستگاریام آمد و با هم ازدواج کردیم.
چند سال بعد از ازدواج فرزندتان به دنیا آمد؟
دو سال بعد از ازدواجم، سولماز به دنیا آمد.
در این مدت با منصور اختلاف داشتی؟
قبل از به دنیا آمدن سولماز، اختلاف داشتیم و منصور دست بزن داشت اما همیشه سکوت کردم و حتی بعد از تولد فرزندمان نیز این اختلافات بیشتر شد و منصور از من بیشتر فاصله میگرفت.
چرا با بزرگان فامیل برای حل مشکلات کمک نخواستی؟
در هر خانهای یکسری مشکلات وجود دارد و من سعی داشتم خودم آن را کنترل کنم و مستقل باشم اما بینتیجه بود.
چه سالی از همسرت جدا شدی؟
سال 93 از همسرم جدا شدم.
حضانت بچهها با کی بود؟
دادگاه اعلام کرد با توجه به سن دخترانم، خود آنها باید تصمیم بگیرند که با من یا پدرشان زندگی کنند.
از حق و حقوقت هم گذشتی؟
بله، منصور در دادگاه ادعا کرد که اگر از حق و حقوقم بگذرم اجازه میدهد که دخترانم با من زندگی کنند.
اما فرزندانت با پدرشان زندگی میکردند؟
بعد از اینکه از حق و حقوقم گذشتم، منصور ادعا کرد که خوب نیست که دخترانم و من در یک خانه تنها زندگی کنیم به همین خاطر فرزندانم را از من گرفت و به خانه خودش برد.
بعد از چند روز دوباره با منصور زندگی جدید را آغاز کردی؟
بعد از 40 روز و در این مدت آخر هفتهها به خانه منصور میرفتم و بچههایم را میدیدم.
چرا برگشتی؟
یک روز منصور قرار گذاشت در پارک سر خیابان خانه پدرم با هم صحبت کنیم.آنجا ادعا کرد که اگر برنگردم دیگر اجازه نمیدهد دخترانم را ببینم و این در حالی بود که من از دادگاه نامه داشتم که هر وقت بخواهم میتوانم دخترانم را ملاقات کنم. به منصور گفتم اگر اجازه ندهد از دست او شکایت میکنم که دراین صحنه منصور تهدید کرد که دخترانم را به خارج از کشور میبرد و گفت هر وقت پشت گوشت را دیدی دخترانت را هم خواهی دید، به همین خاطر مجبور شدم به خانه منصور برگردم.
بعد از بازگشت به خانه منصور زندگی خوبی داشتید؟
نه، منصور همچنان دست بزن داشت و همیشه با هم درگیر میشدیم و من بخاطر فرزندانم مجبور به ادامه زندگی بودم.
مشکلات مالی داشتید؟
روزهای نخست زندگیمان کمی مشکلات مالی داشتیم اما منصور با پول نزول دادن مشکلات مالی را حل کرد اما مشکل اصلی ما رفتارهای منصور بود که مرا کتک میزد و همیشه بدنم کبود بود.
منصور گفته که شما به او خیانت کردی؟
نه، دروغ است، منصور برای اینکه خود را بیگناه معرفی کند این ادعا را کرده و این در حالی است که خودش خیانت کرده و بارها مچش را گرفتهام.
منصور درباره خیانتهایش حرفی نمیزد؟
قبل از جدایی، خیانتهایش را کتمان میکرد اما بعد از طلاق و زندگی مجدد بدون هیچ ترسی وقتی میفهمیدم با زنان دیگر در رابطه است هیچ حرفی نمیزد و به کارهایش ادامه می داد.
همدیگر را دوست داشتید؟
بله، اما دوست داشتن او اشتباهی بود.
دوست داشتن اشتباهی؟
دوست داشتن یعنی ایجاد امنیت و آرامش اما وقتی خود منصور به ما آسیب میرساند دیگر دوست داشتنی نبود، او ما را محدود میکرد و خودش دست به هر کاری که میخواست میزد.
بعد از قتل از منصور خبر داری؟
چند روز قبل تلفن خانه پدرم به صدا در آمد، فکر کردم برادرم از کرج زنگ زده اما منصور پشت خط بود و گفت که زندان است و میخواهد حرفهای آخر دخترانم را به من بگوید.
چه حرفی؟
منصور گفت که دخترانم از من منتفر بودند و نمیخواستند با من زندگی کنند.
راست میگفت؟
من و دخترانم به همدیگر وابسته بودیم و حرفهایی که منصور میزد دروغ بود چرا که خودش گفته بچهها بیهوش بودند که آنها را به قتل رسانده است. هر وقت منصور به دخترانم حمله میکرد جلوی فرزندانم میایستادم و کتک میخوردم، دخترانم از پدرشان ترس داشتند.
وقتی صدای منصور را شنیدی چه حسی داشتی؟
ترسیده بودم و شوک شدم. نمیتوانستم حرفی بزنم و میدانم او میخواهد مرا عذاب دهد.
اگر منصور را ببینی چه حرفی به او میزنی؟
فقط میگویم خیلی بی وجود هستی.
گفت و گو با متهم
چرا دست به این کار زدی؟
همسرم 7 روز بود که از خانه رفته بود و هیچ اطلاعی از او نداشتم. بارها به تلفن همراه خودش و خانوادهاش زنگ زدم اما بیفایده بود. حدود 15 بار به خانه مادرزنم رفتم تا سراغی از همسرم بگیرم. هر بار که میپرسیدم همسرم کجاست، جواب درستی نمیدادند.
چرا همسرت خانه را ترک کرد؟
باورتان میشود هیچ مشکلی نداشتیم. چهار سال قبل همسرم به خاطر اختلافات مذهبی که داشتیم از من جدا شد. اما یک هفته هم نشده بود که برگشت و گفت نمیتواند بدون بچههایش زندگی کند. چون رجوع کرده بود باهم زندگی کردیم. در این مدت باهم دعوایمان میشد و هم او مرا میزد و هم من او را کتک میزدم. اما در این سه ماهی که به این خانه اسباب کشی کرده بودیم هیچ مشکلی باهم نداشتیم. روزی که ناپدید شد به من گفت میخواهد به مدرسه دخترم برود و از آنجا هم به مادرش سر بزند. اما وقتی به خانه مادرش رفتم تا او را به خانه بیاورم به من گفتند که ساعت 11 خانه را ترک کرده و دیگر از او خبری نداریم. نگران شدیم هر چه با تلفن همراهش تماس میگرفتیم بیفایده بود میخواستم به پلیس خبر بدهم که پیامکی به دخترم داد و نوشته بود نوکرتان از خانه رفت. بعد از آن هم صدها پیام دادم اما هیچ جوابی به من نداد.
روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟
من میخواستم برای رسیدگی به ملکی که در شمال داشتم به آنجا بروم. چون دخترهایم هرگز شب را تنها خانه نمانده بودند دختر کوچکم – ساناز- از پدربزرگ و مادربزرگش خواست به خانه ما بیایند. آن روز بهدنبال دخترم که در رشته حقوق درس میخواند رفتم و او را از دانشگاه آوردم و بعد از آن به خانه پدرزنم رفتیم و آنها را به خانهمان آوردیم. بعد به سوپرمارکت رفتم و شیر و دوغ و خوراکی برای فردای مدرسه و دانشگاه دخترهایم خریدم. آن زمان مشکلی نبود ولی وقتی دوباره در رابطه با همسرم سؤال پرسیدم و آن حرفها را شنیدم دیگر نفهمیدم که چکار میکنم.
چه حرفهایی شنیدی؟
گفتند همسرم به یکی از شهرهای شمال شرقی رفته و قصد دارد نزد توریست های خارجی برود و دخترهایم را هم با خودش میبرد. دخترهای من خیلی پاک و نجیب بودند و من نمیتوانستم تحمل کنم که برای آنها اتفاقی بیفتد. دهها قرص خوردم و حدود 20 قرص را هم در شیرموز ریختم و همه شیر موز را خوردیم، حتی خودم اما چون من دارو مصرف میکنم تأثیر زیادی روی من نگذاشت. دخترهایم چون صبحها زود بیدار میشدند سریع خوابیدند، پدرزنم هم همین طور اما پای مادرزنم درد میکرد و داخل رختخواب نشسته بود.
بعد چه اتفاقی افتاد؟
ابتدا دخترهایم را...مرد میانسال به اینجا که میرسد شروع به گریه میکند و ادامه میدهد بعد هم پدرزن و مادرزنم را. بعد از آن هم به اتاق دخترهایم رفتم و با ادکلن موهایشان را شستم و بالای سرشان گریه کردم. بعد هم دستهای خودم را بریدم. در همین حال بودم که برادرم زنگ زد و گفت همسرت را پیدا کرده ام، خانه برادرش است. به دروغ گفتم من در جاده هستم و دارم میروم شمال. برادرم گفت ماشینت در پارکینگ است کاری نکن و فقط در را باز کن. وقتی وارد خانه شدند برادرم از من خواست خودم را معرفی کنم و من این کار را کردم.
شغلت چیست؟
سرمایهگذاری در ساخت و ساز. در کار خرید و فروش خودرو هم هستم.
پشیمانی؟
برای دخترهایم خیلی. پدرزن و مادرزنم خیلی اذیت و در زندگیام دخالت می کردند.
متهم پاي ميز محاكمه
با اعترافهای تکان دهنده مرد بوکسور، وی به پزشکی قانونی معرفی شد، اما کارشناسان پزشکی قانونی در گزارشی اعلام کردند او مشکل اختلالات روانی و سابقه بیماری روانی نداشته و دلیلی مبنی بر فقدان قوه تمیز یا اراده نیز برای او به دست نیامده است. به این ترتیب پرونده بعد از کامل شدن تحقیقات و درخواست قصاص از سوی اولیایدم، به شعبه دهم دادگاه کیفری یک استان تهران فرستاده شد. به این ترتیب متهم به زودی در آن شعبه محاکمه خواهد شد.
به گزارش میار، بیست و چهارم مهرسال۹۷، بعد از تماس مردی با کلانتری۱۳۲نبرد تشکیل شد، حادثه یک جنایت خانوادگی اعلام شد. مرد تماس گیرنده گفت: «برادرم حسن ۴۷ ساله، سالهاست با همسرش اختلاف دارد. دیروز چندبار با او تماس گرفتم، اما خیلی خوب حرف نمیزد. آخر شب بار دیگر با او تماس گرفتم که دیگر جوابم را نداد به همین دلیل نگران شدم و به خانهاش رفتم اما با صحنه وحشتناکی روبهرو شدم که برادرم مرتکب شده بود. او، دو دختر خود و پدر و مادر همسرش را کشته بود و سپس دست به خودکشی زده بود.» بعد از این تماس مأموران به محل حادثه رفتند و بعد از ورود به خانه با اجساد دو دختر حسن به نامهای سولماز و ساناز و پدرزن و مادرزن وی به نامهای سبز علی۷۹ و بمانی۷۰ساله روبهرو شدند که گلوی آنها بریده شده بود.
با انتقال اجساد به پزشکی قانونی، حسن که ورزشکار در رشته بوکس بود، در حالیکه رگ دستش را بریده بود به بیمارستان منتقل شد و بعد از بهبودی به قتل چهارعضو خانواده اش اعتراف کرد و در شرح ماجرا گفت: «۲۴سال قبل با همسرم در مطب یک پزشک آشنا شدم و بعد از ازدواج زندگی خوبی داشتیم. حاصل زندگیمان دو دختر بود که دختر بزرگم در رشته حقوق تحصیل میکرد. اختلاف من و همسرم از چهارسال قبل شروع شد و همین باعث شد از هم طلاق بگیریم، اما به خاطر فرزندانمان تصمیم گرفتیم بار دیگر زندگی را از نو شروع کنیم به همین خاطر همسرم را صیغه کردم، اما همسرم دست از ناسازگاری برنمیداشت. او مدام سرگرم گوشیاش بود و میگفت: در حال بازی کامپیوتری است.» متهم در ادامه گفت: «چند روز قبل چند شاخه گل خریدم و به خانه رفتم. همسرم وقتی مرا دید مسخره کرد و با بیاعتنایی جوابم را داد. ناراحت شدم، اما حرفی نزدم. فردای آن روز همسرم از خانه بیرون رفت، اما دیگر بازنگشت. چند بار پیامک فرستادم و بارها تماس گرفتم، اما جوابم را نمیداد به همین دلیل سراغش را از پدر و مادرش گرفتم، اما آنها هم جواب سربالا دادند.»
متهم در خصوص روز حادثه گفت: «آخرین بار به بهانه اینکه برای کاری به شمال بروم از پدر و مادر همسرم خواستم برای اینکه دخترانم تنها نباشند به خانهمان بیایند. آن روز حال خوبی نداشتم به همین دلیل از پدر و مادر همسرم خواهش کردم از همسرم خبری بدهند، اما آنها دوباره جواب سربالا دادند. نسبت به آنها حس خوبی نداشتم و آنها را عامل اختلاف خودم و همسرم میدانستم به همین خاطر از خانه بیرون رفتم و مقداری شیر و موز خریدم و بعد از تهیه شیرموز تعدادی قرص خوابآور داخل آنها ریختم. سپس دخترانم و پدر و مادر همسرم از آن شیرموز خوردند و خوابشان برد. کمی گذشت تا اینکه ابتدا سراغ دختر بزرگترم – سولماز - رفتم. قصد داشتم او را خفه کنم، اما نشد به همین خاطر چاقوی آشپزخانه را برداشتم و گلوی او را بریدم. سپس سراغ ساناز رفتم و با مشت به گیجگاه او زدم. ساناز نیمه هوش بود که گلوی او را هم بریدم. بعد از کشتن دو دخترم سراغ پدر و مادرهمسرم که در پذیرایی خوابیده بودند، رفتم و ابتدا گلوی پدرزنم را بریدم و سپس با چاقو به گلو و شکم مادر همسرم زدم. آن شب تعداد زیادی قرص خورده بودم. میخواستم خودکشی کنم به همین دلیل رگ دستم را زدم. همان موقع برادرم تماس گرفت که به دروغ گفتم برای سفر به شمال رفتهام، اما او از نگرانی مقابل خانهمان آمد که ما را در آن وضعیت دید.» متهم در آخر گفت: «۲۵ سال بوکسور بودم و زندگی خوبی داشتم، اما ناسازگاریهای همسرم باعث شد مرتکب قتل شوم، چون نمیخواستم دخترانم سرنوشتی مانند مادرشان داشته باشند.»
گفت و گو با همسر متهم
چه زماني متوجه قتل اعضای خانوادهات شدی؟
هرچه به پدر و مادرم و دخترانم زنگ میزدم پاسخی نمیشنیدم و با گذشت زمان بیشتر نگران ماجرا شدم و با برادر از کرج به تهران راه افتادیم. از خواهرم خواستم با پدر و مادرم تماس بگیرد اما جواب او را هم نمیدادند، در مسیر به برادر منصور زنگ زدم که او ادعا کرد که پیگیر ماجرا میشود اما بعد از آن او رد تماس میداد.
به خانه شوهرت رفتی؟
بله، کلید ساختمان را داشتم، وارد حیاط خانه شدم، خودروی منصور نبود، خودم را پشت در خانه رساندم، صدایی به گوش نمیرسید و احتمال دادم که همگی به شمال رفتند و دیگر داخل خانه نشدم.
چرا با پلیس تماس گرفتی؟
منصور قصد داشت مرا به هر راهی که شده به خانه بازگرداند و احتمال دادم او با ربودن اعضای خانوادهام سعی دارد مرا به خانه بکشاند به همین خاطر با پلیس تماس گرفتم که ماموران خواستند برای پیگیری به کلانتری 132 نبرد بروم.
نگران نبودی؟
نگران بودم اما فکر نمیکردم چنین اتفاقی برای خانوادهام رخ داده باشد.
در کلانتری چه شد؟
وقتی وارد کلانتری شدم، نگاهها روی من سنگینی میکرد و بعضی از ماموران همدیگر را نگاه میکردند و به آرامی میگفتند این زن مادر بچهها است. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده، هیچ کسی نمیخواست به من حرفی بزند تا اینکه یکی از ماموران برادرم را صدا کرد و به داخل اتاق کشاند.
حدس میزدی بچههایت به قتل رسیده باشند؟
نه، اصلا چنین فکری نمیکردم.
چه کسی ماجرای قتل را گفت؟
برادرم مرا به حیاط کلانتری کشاند و بعد از کلی سکوت و داستانسرایی ماجرای قتل فرزندانم به دست پدرشان را خبر داد و درباره سرنوشت پدر و مادر ادعا کرد که آنها در بیمارستان هستند اما با گذشت زمان همه ماجرا را شنیدم.
چه حسی داشتی؟
نمیتوانستم باور کنم و حتی تا روز خاکسپاری عزیزانم سکوت کرده بودم و نه حرفی میزدم و نه اشکی میریختم.
چطور با منصور آشنا شدی؟
17 سالم بود که در مطبی که منصور کار میکرد به عنوان منشی مشغول به کار شدم و خیلی زود منصور به خواستگاریام آمد و با هم ازدواج کردیم.
چند سال بعد از ازدواج فرزندتان به دنیا آمد؟
دو سال بعد از ازدواجم، سولماز به دنیا آمد.
در این مدت با منصور اختلاف داشتی؟
قبل از به دنیا آمدن سولماز، اختلاف داشتیم و منصور دست بزن داشت اما همیشه سکوت کردم و حتی بعد از تولد فرزندمان نیز این اختلافات بیشتر شد و منصور از من بیشتر فاصله میگرفت.
چرا با بزرگان فامیل برای حل مشکلات کمک نخواستی؟
در هر خانهای یکسری مشکلات وجود دارد و من سعی داشتم خودم آن را کنترل کنم و مستقل باشم اما بینتیجه بود.
چه سالی از همسرت جدا شدی؟
سال 93 از همسرم جدا شدم.
حضانت بچهها با کی بود؟
دادگاه اعلام کرد با توجه به سن دخترانم، خود آنها باید تصمیم بگیرند که با من یا پدرشان زندگی کنند.
از حق و حقوقت هم گذشتی؟
بله، منصور در دادگاه ادعا کرد که اگر از حق و حقوقم بگذرم اجازه میدهد که دخترانم با من زندگی کنند.
اما فرزندانت با پدرشان زندگی میکردند؟
بعد از اینکه از حق و حقوقم گذشتم، منصور ادعا کرد که خوب نیست که دخترانم و من در یک خانه تنها زندگی کنیم به همین خاطر فرزندانم را از من گرفت و به خانه خودش برد.
بعد از چند روز دوباره با منصور زندگی جدید را آغاز کردی؟
بعد از 40 روز و در این مدت آخر هفتهها به خانه منصور میرفتم و بچههایم را میدیدم.
چرا برگشتی؟
یک روز منصور قرار گذاشت در پارک سر خیابان خانه پدرم با هم صحبت کنیم.آنجا ادعا کرد که اگر برنگردم دیگر اجازه نمیدهد دخترانم را ببینم و این در حالی بود که من از دادگاه نامه داشتم که هر وقت بخواهم میتوانم دخترانم را ملاقات کنم. به منصور گفتم اگر اجازه ندهد از دست او شکایت میکنم که دراین صحنه منصور تهدید کرد که دخترانم را به خارج از کشور میبرد و گفت هر وقت پشت گوشت را دیدی دخترانت را هم خواهی دید، به همین خاطر مجبور شدم به خانه منصور برگردم.
بعد از بازگشت به خانه منصور زندگی خوبی داشتید؟
نه، منصور همچنان دست بزن داشت و همیشه با هم درگیر میشدیم و من بخاطر فرزندانم مجبور به ادامه زندگی بودم.
مشکلات مالی داشتید؟
روزهای نخست زندگیمان کمی مشکلات مالی داشتیم اما منصور با پول نزول دادن مشکلات مالی را حل کرد اما مشکل اصلی ما رفتارهای منصور بود که مرا کتک میزد و همیشه بدنم کبود بود.
منصور گفته که شما به او خیانت کردی؟
نه، دروغ است، منصور برای اینکه خود را بیگناه معرفی کند این ادعا را کرده و این در حالی است که خودش خیانت کرده و بارها مچش را گرفتهام.
منصور درباره خیانتهایش حرفی نمیزد؟
قبل از جدایی، خیانتهایش را کتمان میکرد اما بعد از طلاق و زندگی مجدد بدون هیچ ترسی وقتی میفهمیدم با زنان دیگر در رابطه است هیچ حرفی نمیزد و به کارهایش ادامه می داد.
همدیگر را دوست داشتید؟
بله، اما دوست داشتن او اشتباهی بود.
دوست داشتن اشتباهی؟
دوست داشتن یعنی ایجاد امنیت و آرامش اما وقتی خود منصور به ما آسیب میرساند دیگر دوست داشتنی نبود، او ما را محدود میکرد و خودش دست به هر کاری که میخواست میزد.
بعد از قتل از منصور خبر داری؟
چند روز قبل تلفن خانه پدرم به صدا در آمد، فکر کردم برادرم از کرج زنگ زده اما منصور پشت خط بود و گفت که زندان است و میخواهد حرفهای آخر دخترانم را به من بگوید.
چه حرفی؟
منصور گفت که دخترانم از من منتفر بودند و نمیخواستند با من زندگی کنند.
راست میگفت؟
من و دخترانم به همدیگر وابسته بودیم و حرفهایی که منصور میزد دروغ بود چرا که خودش گفته بچهها بیهوش بودند که آنها را به قتل رسانده است. هر وقت منصور به دخترانم حمله میکرد جلوی فرزندانم میایستادم و کتک میخوردم، دخترانم از پدرشان ترس داشتند.
وقتی صدای منصور را شنیدی چه حسی داشتی؟
ترسیده بودم و شوک شدم. نمیتوانستم حرفی بزنم و میدانم او میخواهد مرا عذاب دهد.
اگر منصور را ببینی چه حرفی به او میزنی؟
فقط میگویم خیلی بی وجود هستی.
گفت و گو با متهم
چرا دست به این کار زدی؟
همسرم 7 روز بود که از خانه رفته بود و هیچ اطلاعی از او نداشتم. بارها به تلفن همراه خودش و خانوادهاش زنگ زدم اما بیفایده بود. حدود 15 بار به خانه مادرزنم رفتم تا سراغی از همسرم بگیرم. هر بار که میپرسیدم همسرم کجاست، جواب درستی نمیدادند.
چرا همسرت خانه را ترک کرد؟
باورتان میشود هیچ مشکلی نداشتیم. چهار سال قبل همسرم به خاطر اختلافات مذهبی که داشتیم از من جدا شد. اما یک هفته هم نشده بود که برگشت و گفت نمیتواند بدون بچههایش زندگی کند. چون رجوع کرده بود باهم زندگی کردیم. در این مدت باهم دعوایمان میشد و هم او مرا میزد و هم من او را کتک میزدم. اما در این سه ماهی که به این خانه اسباب کشی کرده بودیم هیچ مشکلی باهم نداشتیم. روزی که ناپدید شد به من گفت میخواهد به مدرسه دخترم برود و از آنجا هم به مادرش سر بزند. اما وقتی به خانه مادرش رفتم تا او را به خانه بیاورم به من گفتند که ساعت 11 خانه را ترک کرده و دیگر از او خبری نداریم. نگران شدیم هر چه با تلفن همراهش تماس میگرفتیم بیفایده بود میخواستم به پلیس خبر بدهم که پیامکی به دخترم داد و نوشته بود نوکرتان از خانه رفت. بعد از آن هم صدها پیام دادم اما هیچ جوابی به من نداد.
روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟
من میخواستم برای رسیدگی به ملکی که در شمال داشتم به آنجا بروم. چون دخترهایم هرگز شب را تنها خانه نمانده بودند دختر کوچکم – ساناز- از پدربزرگ و مادربزرگش خواست به خانه ما بیایند. آن روز بهدنبال دخترم که در رشته حقوق درس میخواند رفتم و او را از دانشگاه آوردم و بعد از آن به خانه پدرزنم رفتیم و آنها را به خانهمان آوردیم. بعد به سوپرمارکت رفتم و شیر و دوغ و خوراکی برای فردای مدرسه و دانشگاه دخترهایم خریدم. آن زمان مشکلی نبود ولی وقتی دوباره در رابطه با همسرم سؤال پرسیدم و آن حرفها را شنیدم دیگر نفهمیدم که چکار میکنم.
چه حرفهایی شنیدی؟
گفتند همسرم به یکی از شهرهای شمال شرقی رفته و قصد دارد نزد توریست های خارجی برود و دخترهایم را هم با خودش میبرد. دخترهای من خیلی پاک و نجیب بودند و من نمیتوانستم تحمل کنم که برای آنها اتفاقی بیفتد. دهها قرص خوردم و حدود 20 قرص را هم در شیرموز ریختم و همه شیر موز را خوردیم، حتی خودم اما چون من دارو مصرف میکنم تأثیر زیادی روی من نگذاشت. دخترهایم چون صبحها زود بیدار میشدند سریع خوابیدند، پدرزنم هم همین طور اما پای مادرزنم درد میکرد و داخل رختخواب نشسته بود.
بعد چه اتفاقی افتاد؟
ابتدا دخترهایم را...مرد میانسال به اینجا که میرسد شروع به گریه میکند و ادامه میدهد بعد هم پدرزن و مادرزنم را. بعد از آن هم به اتاق دخترهایم رفتم و با ادکلن موهایشان را شستم و بالای سرشان گریه کردم. بعد هم دستهای خودم را بریدم. در همین حال بودم که برادرم زنگ زد و گفت همسرت را پیدا کرده ام، خانه برادرش است. به دروغ گفتم من در جاده هستم و دارم میروم شمال. برادرم گفت ماشینت در پارکینگ است کاری نکن و فقط در را باز کن. وقتی وارد خانه شدند برادرم از من خواست خودم را معرفی کنم و من این کار را کردم.
شغلت چیست؟
سرمایهگذاری در ساخت و ساز. در کار خرید و فروش خودرو هم هستم.
پشیمانی؟
برای دخترهایم خیلی. پدرزن و مادرزنم خیلی اذیت و در زندگیام دخالت می کردند.
متهم پاي ميز محاكمه
با اعترافهای تکان دهنده مرد بوکسور، وی به پزشکی قانونی معرفی شد، اما کارشناسان پزشکی قانونی در گزارشی اعلام کردند او مشکل اختلالات روانی و سابقه بیماری روانی نداشته و دلیلی مبنی بر فقدان قوه تمیز یا اراده نیز برای او به دست نیامده است. به این ترتیب پرونده بعد از کامل شدن تحقیقات و درخواست قصاص از سوی اولیایدم، به شعبه دهم دادگاه کیفری یک استان تهران فرستاده شد. به این ترتیب متهم به زودی در آن شعبه محاکمه خواهد شد.
آدرس کوتاه خبر:
