گفت و گو با قاتل فجیع ترین قتل های سال/ این مرد 4 نفر را کشته است+ فیلم
میار: مردی به دلیل اختلافات خانوادگی مادرزن و پدرزن و دو دختر خود را به طرز فجیعی به قتل رساند. او در برابر خبرنگار ما ماجرای قتل های خود را به صورت کامل توضیح می دهد.
به گزارش میار؛ ساعت ۳ عصر روز چهارشنبه ۲۵ مهر، بازپرس ویژه قتل پایتخت و تیم تحقیق پلیس آگاهی تهران در جریان قتل یک زن و مرد سالخورده و دو دختر ۱۷ و ۱۹ ساله در خانهای واقع در خیابان نبرد جنوبی قرار گرفتند. با حضور مأموران در محل مشخص شد عامل جنایت پدر ۴۷ ساله خانواده است که پس از بیهوش کردن پدرزن و مادرزن و دو دخترش، آنها را با چاقو به قتل رسانده است. این مرد که در صحنه جنایت حاضر بود با صراحت به قتلها اعتراف کرد و دستگیر شد. متهم هماکنون برای تحقیقات در اختیار کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی تهران قرار دارد.
گفت و گو با متهم به قتل
ورزشکار هستی؟
بله. بوکسور بودم و ورزشهای زیادی میکردم چون علاقه داشتم و برخلاف آنچه برخی فکر می کنند معتاد به هیچ مخدری نیستم و در آن روز نیز مواد مصرف نکرده بودم.
از خودت بگو؟
8 خواهر و برادر هستیم که من فرزند هفتم هستم.
زندگی مشترکت را چطور شروع کردی؟
24 سال قبل با همسرم در یک مطب آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم تا 4 سال قبل همه چیز خوب پیش میرفت اما به خاطر اختلافاتی که با همسرم پیدا کرده بودم از هم جدا شدیم که پس از 4 ماه همسرم به خانه بازگشت و با خواندن یک صیغه لفظی زندگیمان را شروع کردیم.
از اختلافات بگو؟
همسرم میخواست خودش و دخترانم چادر را بردارند و آزادتر باشند اما من با این موضوع مخالفت میکردم تا حدی که خانواده همسرم مرا عقبمانده خطاب میکردند.بعد از جدایی نیز بارها از بچه هایم شنیدم که دوست دارند در کنار پدر و مادرشان باشند و یکی از دلایلی که با همسرم مجددا زندگی کردیم بچهها بودند.
این چند سال اخیر زندگی چطور بود؟
بعد از صیغه کردن همسرم همه چیز خوب پیش میرفت اما همسرم شبها به بهانه کمر دردش به سالن پذیرایی میرفت اما وقتی شب ها وقتی برای رفتن به سرویس بهداشتی از اتاق خارج میشدم میدیدم که همسرم گوشی موبایل به دست دارد و بیدار است.
از خودش ماجرا را نپرسیدی؟
در مورد گوشی بازیهایش سوال کردم که ادعا کرد شبها با گوشی موبایل رمان میخواند، اگر به او شک داشتم که تعقیبش میکردم اما این اجازه را به خودم ندادم.
همسرت را دوست داشتی؟
روز 18 مهرماه بود که برای خانه کلی خرید کردم و برای همسرم گل خریدم. مسلما اگر دوستش نداشتم گل نمی خرید. آن روز وقتی به خانه رفتم همسرم با لبخند تمسخرانهای از من پرسید که گل برای چی خریدی؟! من میخواستم زندگیام درست شود اما نشد. یادم میآید که آن شب کرفس خریده بودم و همسرم خورشت کرفس درست کرد و فردای آن روز همسرم ادعا کرد که به جلسه اولیا و مربیان دختر کوچکمان میرود و از آن روز به بعد دیگر او را ندیدم.
چطور؟
وقتی به خانه مادرزنم رفتم و پیگیر همسرم شدم مادرم زنم ادعای عجیبی را مطرح کرد که هر چه سوال کردم منظورتان را نمیفهمم و خواستم حرفشان را نشنیده بگیرم بیفایده بود. مادرزنم ادعا کرد که همسرم با مرد غریبهای در ارتباط است و به دیدن او رفته است.
تو هم حرفش را باور کردی؟
نه، 6 شبانه روز بیدار بودم و به این حرف فکر میکردم. به هر جا که میدانستم سر زدم اما اثری از زنم نبود.
به او زنگ زدی؟
بله اما جواب نداد. شاید باورتان نشود ولی نزدیک به 3 هزار پیامک برای همسرم فرستادم که علت رفتن و خیانتش را به من بگوید اما جوابی نمیداد. یعنی جوابی نداشت که بدهد. حتی با دخترانم به خانه مادرزنم رفتیم و پیگیر مادرشان شدیم اما آنها به دروغ ادعا میکردند که از دخترشان اطلاعی ندارند. من از خود آنها شنیده بودم که همسرم برای خیانت ما را ترک کرده است.
از ماجرای قتل ها بگو؟
قصد قتل نداشتم، قرار بود به یکی از شهرهای شمالی بروم به همین خاطر از پدرزن ومادرزنم خواستم که به خانهمان بیایند تا دخترانم تنها نباشند.
به سفر رفتی؟
وسایلم را هم جمع کرده بودم و حتی با دخترانم خداحافظی کردم و گفتم شاید دیگر مرا نبینند چون بخاطر فشاری که از طرف همسرم در ذهنم بود و فکر و خیالهایی که میکردم احتمال میدادم اتفاقی برای خودم بیفتد اما در آخر از رفتن به سفر پشیمان شدم.
چطور شد فکر قتل ها به سرت زد؟
قبل از رفتنم میخواستم با پدر و مادرزنم در مورد همسرم صحبت کنم به خاطر همین چون نمیخواستم دخترانم متوجه صحبتهایمان بشوند برای آنها شیرموز درست کردم و داخل آن کمی قرص خوابآور ریختم و دخترانم پس از خوردن شیرموز به اتاقشان رفتند و خوابیدند که من با مادرزنم در مورد همسرم صحبت کردم که هر لحظه خشم بیشتری پیدا میکردم تا اینکه تصمیم به قتل گرفتم.
دختران را چطور کشتی؟
بعد از اینکه پدر و مادرزنم خوابیدند به اتاق دخترانم رفتم و اول از همه به سراغ دختر 19 سالهام که دانشجو بود رفته و با دستانم او را خفه کردم ، احساس کردم دخترم خیلی اذیت شده به همین خاطر به آشپزخانه رفتم و چاقوی بزرگی را که برای برای خورد کردن مرغ استفاده میکردم را برداشته و بار دیگر به سراغ دختر بزرگم رفته و رگ گردن دخترم را زدم. بعد به سراغ دختر 17 سالهام رفتم و وقتی روی سینهاش نشستم او بیدار شد و مرا صدا زد که از او خواستم اجازه دهد کارم را انجام دهم تا همگی راحت شویم که در این صحنه دخترم گردنم را هم چنگ انداخت اما نتوانست مرا منصرف کند و با چاقو گلویش را بریدم. همه جا را سفید میدیدم و برای اطمینان دستم را روی گردن دخترم گذاشتم و با لمس کردن خون و محل زخم از مرگ دخترم اطمینان پیدا کردم.
پدر زن و مادرزنت بیدار نشدند؟
وقتی از اتاق بیرون رفتم، مادرزنم بیدار بود ولی انگار مرا نمیدید که شروع به خوردن آب کردم و مادرزنم گفت پاهایم درد میکند که از او خواستم بخوابد و حرفی نزند که پس از دقایقی به سراغ پدرزنم رفتم و در حالتی که خواب بود گردنش را با چاقو بریدم که در این صحنه مادرزنم از صدای پدرزنم بیدار شد و خواست سر و صدا کند که یک چاقو به گردنش زدم و چون از او کینه داشتم و حرفهایش باعث این اتفاقات شده بود 2 ضربه دیگر به سینهاش زدم و او را هم به قتل رساندم.
پس از قتل چه کردی؟
پس از قتل به اتاق دخترانم رفتم، باور نمیکردم آنها را کشتهام و منتظر بودم که از خواب بیدار شوند و در این مدت به موهای دخترانم عطر میزدم و نوازششان میکردم تا اینکه ساعت 6 صبح متوجه مرگ دخترانم شدم.
در آخر چه کردی؟
340 عدد قرص اعصاب و قلب خوردم و سپس رگ هر 2 دستم را زدم و منتظر بودم تا آنقدر خونریزی کنم که خودم هم بمیرم که گوشی موبایلم زنگ خورد.
به کسی از ماجرا چیزی گفته بودی؟
نه، اصلا از قبل تصمیم به قتل نگرفته بودم و همه چیز اتفاقی بود تا اینکه برادرم به موبایلم زنگ زد که ابتدا ادعا کردم در مسیر سفر به شمال هستم اما او پشت در ساختمان بود و خودرویم را داخل پارکینگ میدید و از من میخواست که دست به کار اشتباهی نزنم که گفتم دیگر دیر شده و نمیتوانید کاری کنید و در ادامه یادم نمیآید در را باز کردم یا برادرم خودش وارد خانه شد که با من و جسدها روبرو شد.
برادرت چرا ساعت 6 صبح به سراغت آمده بود؟
برادرزنم با پدرش تماس گرفته بود که یکبار من پاسخ دادم و بار دوم دیگر جوابش را ندادم و آنها که نگران بودند ماجرا را به برادرم گفته بودند که او به در خانهمان آمده بود.
برادرت از ماجرای خیانت اطلاع داشت؟
برادرم وقتی به سراغم آمد ادعا کرد که همه حرفهای مادرزنم دروغ بوده و برای اذیت کردن تو این حرفها را زدهاند.
از پدر و مادرزنت بگو. رابطه شان با تو چطور بود؟
میگفتند مرا دوست دارند اما نمیدانم چرا این حرفها را زده بودند.
چرا با پدر و مادرت صحبت نکردی؟
پدرم 40 سال قبل فوت کرد و همه بدبختی و تنهایی من از همان زمان شروع شد. چرا که مادرم مرا به شهرستان فرستاد تا در کنار خواهرم و دامادمان باشم اما دامادمان از من کار میکشید و بعد از 2 سال وقتی به تهران بازگشتم هر وقت حرفی میزدم مرا تهدید میکردند که مرا به تبعیدگاه خواهرم میفرستند.
چرا دخترانت را کشتی؟
چون احساس کردم مادرشان کاری میکند که آنها هم مثل خودش شوند و خیانت کنند به همین خاطر آنها را کشتم.
حرف آخر؟
به نظرم زن یک موجود خطرناک است، با وجودی که همه فکر میکنند آرام است اما میتواند به راحتی با آبروی یک نفر بازی و او را نابود کند و به راحتی تغییر رنگ میدهد.
آدرس کوتاه خبر:
