رابطه بين هفت مرد قوي هيكل و دختر مقتول در دادگاه كيفري تهران برملا شد+ تصوير
پیری وبی کسی!
میار: در پرونده ای فردی که بازنشسته یکی از ادارات دولتی بود، پس از آنکه فرزندانش را سر خانه و زندگی شان می فرستد تصمیم می گیرد آپارتمان مسکونی اش در تهران را بفروشد و در یکی از جاهای خوش آب وهوای اطراف تهران خانه و زمینی را بخرد و باقی عمر و ایام پیری را به دور از سر و صدا و هیاهوی شهر در آنجا سپری کند. موضوع را با دختران و پسرانش در میان می گذارد. همگی موافقت می کنند. برای فروش آپارتمان به یکی ازمشاوران مسکن مراجعه می کند. در آنجا تصمیم اش را برای بنگاه دار تعریف می کند. می گوید با رفتن بچه ها که هر کدام گرفتار زندگی خود هستند و دیگر به او کمتر سر می زنند و احوالش را می پرسند، در این شهر، احساس تنهایی و غربت می کند. می خواهد در جایی یک آلونک و چهار تا دار و درخت داشته باشد و خودش را با آنها سرگرم کند. مشاوراملاکی پس از شنیدن این قصه، وسوسه می شود. پس از چند روز به فروشنده اطلاع می دهد، مشتری مناسبی را پیدا کرده است. قراری را می گذارد. فردی را به عنوان خریدار معرفی و یک قرارداد فروش صوری تنظیم می کند. پیرمرد سند و مدارکش را از بنگاه دار می گیرد تا فردای آن روز به دفتر خانه برود و برای استعلام ثبتی و اخذ معرفی برای پرداخت مالیات و عوارض شهرداری اقدام کند. مشاوراملاکی به پیرمرد می گوید یک سر دفتری آشنا دارد، اگر مایل است فردا صبح به اتفاق بروند و سفارشش را بکند تا کار ها زودتر انجام شود. با فروشنده سر جایی قرار می گذارند. پیرمرد با مدارکش سر قرار حاضر می شود. بنگاه دار از قبل با یکی از دوستانش هماهنگ کرده بوده، زمانیکه وی به اتفاق فروشنده از پل عابر پیاده برای رفتن به سمت دیگر خیابان استفاده می کنند، با صورت پوشیده خودش را به آنها برساند و مدارک را از دست پیرمرد بقاپد و فرار کند. مشاور املاکی وقتی می بیند دستان پیرمرد خالی است، می پرسد آیا مدارک را آورده است؟ پیرمرد می گوید جای مدارک امن است و اشاره ای به زیر پیراهنش می کند. شخصی که قرار بوده مدارک را برباید، از پشت سر این دو نفر، آنها را با فاصله تعقیب می کرده، با اشاره بنگاه دار جای مدارک را می فهمد. شروع به دویدن آهسته می کند. موقع رد شدن از کنار پیرمرد، از روی عمد تنه محکمی به وی می زند. پیرمرد تعادل خود را از دست می دهد، به نرده حفاظ پل برخورد و به زمین می افتد. سارق خم می شود تا مدارک را از زیر پیراهن او در آورد اما پیرمرد سماجت می کند. پوشش صورت این جوان را کنار می زند و پیراهنش را سفت می گیرد تا خودش را از زمین بلند کند. سارق با چوبدستی که در کمرش قرار داده بوده ضربه ای به سر پیرمرد می زند. به اتفاق مدارک را از زیرپیراهنش در می آورند. پیرمرد که به حال نیمه جان روی کف پل افتاده بوده، تلاش می کند با گرفتن لباس این دو نفراز جایش بلند شود. در این حین بنگاه دار که احساس کرده بود اگر مصدوم زنده بماند آنها را لو خواهد داد، چوب را از دست دوستش می گیرد و با آن چند ضربه محکم بر سرمصدوم می زند و از معرکه فرارمی کنند. پس از شناسایی شدن متهمان و تکمیل تحقیقات و ارسال پرونده به دادگاه، در روز دادرسی دختر بزرگ این مقتول پیش از شروع جلسه به دادگاه آمد. گفت آقای قاضی این نامردها خیال کردند پدر من بی کس وکاراست ولی کورخواندند. امروز هفت تا ازعموهایم را آوردم. می خواهم اجازه بدهید در جلسه دادگاه شرکت کنند تا این از خدا بی خبرها فکر نکنند ما بی کس و کار و بی ریشه ایم. گفتم جلسه دادگاه علنی است. مانعی ندارد. موقعی که طرفین دعوی وارد دادگاه می شدند تا در جای خود مستقر شوند، این خانم کنار درب ورودی ایستاد. عموهایش را که یکی یکی وارد می شدند راهنمایی می کرد تا روی صندلی ها بنشینند. هفت مرد بلندقد و تنومندی که هیچ شباهتی به هم نداشتند کنار هم در ردیف سوم نشستند. قبل از شروع جلسه به یکی از همکاران مستشار گفتم این هفت تن به عنوان برادران مقتول معرفی شده اند. خوب دقت کن ببین هیچ شباهتی بین این افراد پیدا می کنی؟! این همکار با دیدن چهرهای متفاوت، که از نظر جثه، رنگ چهره، نحوه آرایش صورت، هیچ مشابهتی بین شان نبود، نتوانست خودش را کنترل کند و خندید. مقتول غیر از همسرش، سه پسر و سه دختر و هفت نفر ولی دم داشت. به موقع اخذ شکایت اولیای دم این امر محسوس بود که سایرین به نوعی از این خانم حساب می برند. به هنگام بیان شکایت خود نیز گفتند نظر ما نظر خواهرمان صدیقه است. اگر او قصاص بخواهد ما هم قصاص می خواهیم. صدیقه نیز حین بیان شکایت خود گفت آقای قاضی حکم قصاص باید با همان چماقی که به سر پدرم زده اند و به همان کیفیت اجرا شود. یکی از برادران صدیقه وقتی این حرف را شنید گفت تو شکایت ات را بگو این را قاضی تعیین می کند. با شنیدن این مطلب، صدیقه که پشت تریبون بود با غیظ به سمت برادرش برگشت و گفت تو خفه شو. اگر جرأت و غیرت داشتی خودت این را از قاضی تقاضا می کردی. پس از پایان جلسه دادگاه دو نفر ازعموها را خواستم. گفتم مدارک هویتتان را ببینم. یکی شان گفت مدرکی ندارد و دیگری گواهینامه اش را داد. دیدم نام خانوادگیش چیزی غیر از نام خانوادگی مقتول است. علت را پرسیدم گفت حاج آقا من فامیلی ام را عوض کرده ام. دختر مقتول که پس از امضاء صورتجلسه دادگاه آمد تشکر کند، گفتم این هفت عموی شما هیچ شباهتی به همدیگر یا به مقتول که عکس اش در پرونده هست، و برادرانتان ندارند! اگر می خواستید ثابت کنید که مرحوم پدرتان بی کس وکار نبوده، باید علاج واقعه را قبل از وقوع می کردید و لااقل یکی از شما خواهران و برادران او را در بنگاه یا موقع رفتن به محضر همراهی می کردید و تنها نمی گذاشتید تا مرد بنگاهی، فکر شیطانی به سرش نزند !!

