شنبه، 27 تیر 1405
پایگاه خبری میار » اجتماعی » قضایی و حقوقی » ای کاش بقیه بچه هایم هم مثل مجید بودند

ای کاش بقیه بچه هایم هم مثل مجید بودند

0
786
کد خبر: 14445
میار: مجید پس ازکلاس سوم دبیرستان ترک تحصیل کرد. مدتی بیکار بود اما تصمیم گرفت هر جوری هست یک کاری برای خود دست و پا کند، تا هم درآمدی داشته باشد و هم از سرکوفت شنیدن در خانه راحت شود. پدرش او را نزد یکی از آشنایانش برد تا در تعمیرگاه مشغول به کار شود. مدتی به عنوان شاگرد مکانیکی کار می کرد. پس از مدتی کار مکانیکی را رها کرد و در یک کارگاه تولیدی لباس مشغول به کار شد. مدتی بعد این کار را هم رها کرد. بیشتر اوقات در خانه بود و صبح ها تا دیر وقت می خوابید. هروقت ازشنیدن شکوه واعتراض های مادرش خسته می شد، به پارک نزدیک منزل می رفت. روزی در حالی که روی یکی از صندلی های پارک نشسته بود و در فکر فرو رفته بود، پسر جوانی که یکی دو سالی از خودش بزرگتر بود آمدکنارش نشست. کم کم سر صحبت را باز کرد. خودش را اصغر معرفی کرد و از کار و بار مجید پرسید و گفت تازه به این محل آمده اند. مجید و اصغر، هفته ای یکی دوبار همدیگر را در پارک می دیدند. کم کم این دیدارها به دوستی میان این دو انجامید. گاهی اصغر با موتور سیکلتش شبها دنبال مجید می آمد و با هم درشهرگردش می کردند. یک شب درب خودرویی را باز کردند و دستگاه پخش آن را سرقت نمودند. دیگر، هر وقت موقعیت مناسب بود، دست به این کار می زدند. یک شب در حالی که مشغول بازکردن درب خودرویی بودند ناگهان آژیر خودروی گشت پلیس را که نزدیک شان بود شنیدند. از ترسشان موتورسیکلت را رهاکردند و پا به فرارگذاشتند و به اخطار ایست توجهی نکردند. مامورین پس ازتعقیب وگریز وچند بار ایست دادن، ناگزیر از شلیک شدند. مجید که به دنبال اصغر پس از رسیدن به انتهای یک کوچه بن بست می خواست ازدیوار بالا برود وخود را به فضای سبز پشت دیوار برساند و لابلای دار و درخت پشت دیوار مخفی شود، با اصابت گلوله ای از روی دیوار به زمین افتاد و سرش به گارد آهنی اصابت نمود و در مسیر انتقال به بیمارستان فوت کرد. پدر مجید وقتی صبح متوجه عدم بازگشت پسرش به منزل شده بود، به کلانتری محل رفت و درآنجا بدون اینکه به او بگویند چه اتفاقی برای پسرش افتاده است،گفته بودند به فلان شعبه بازپرسی مراجعه کند. اول وقت اداری مشغول مطالعه پرونده ای بودم که به یک باره درب شعبه باز شد. پیرمردی وارد شد و در نزدیکترین صندلی کنار میز نشست. بدون آنکه فرصت طرح سئوالی را به من بدهد، شروع کرد به گله و بدگویی؛ گفت: حاج آقا من یک کارگر ساده ام. از صبح تا شب سگ دویی می کنم. دنبال یک لقمه نان حلال برای زن و بچه ام هستم، اما نمی دانم این پسر چه لقمه حرامی را خورده که دق مرگم کرده است. همه اش سربار خانواده است اما هرچه باشد، جوان است و اشتباه کرده. همیشه گفته اند بخشش ازبزرگترهاست. شما باید بزرگی کنید. بخاطرریش سفید من این دفعه را نادیده بگیرید و بر من منت بگذارید و پسرم راآزاد کنید. دیدم پیرمرد دل پری دارد. صبرکردم تا حرفهایش تمام شود. سپس پرسیدم پدرجان اسمتان چیست؟ گواهینامه اش را ازجیبش درآورد و به من داد. از دفتر شعبه خواستم پرونده را بیاورند. دیدم صورتجلسه قاضی کشیک و سایر اوراق حکایت از فوت پسرش دارد. پرسیدم آیا به شما نگفته اند برای پسرت چه اتفاقی افتاده است. گفت: نه. وقتی رفتم کلانتری فقط به من گفتند بیایم اینجا. بعد از اینکه از فوت پسرش مطلع شد. چند لحظه ای سکوت کرد. سرش را به زیرانداخت. دو دستش را روی سرش گذاشت و بدون اینکه چیزی بگوید از جایش بلند شد و از شعبه بیرون رفت. مدتی بعد برگشت. درحالی که اشک می ریخت؛ گفت: حاج آقامن این را با پسر دیگرم حمید اشتباه گرفتم. مجید، انسان پاکی بود. نمازش ترک نمی شد. حتی وقتی درتعمیرگاه کار می کرد، با وجود اینکه بقیه دوستانش روزه نمی گرفتند مجید من حتی یک روز هم روزه اش را نخورد. عصای دست من وکمک خرج خانواده بود. ای کاش بقیه بچه هایم هم مثل مجیدبودند!!

دکتر محمدباقر قربانزاده| رئیس دادگاه کیفری یک استان تهران

تبلیغ

نظر شما

  • نظرات ارسال شده شما، پس از بررسی و تأیید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
نام شما : *
ایمیل شما :*
نظر شما :*
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی‌شود
برای کد جدید روی آن کلیک کنید