داستان یک پرتو امید در میان ویرانی ها؛
با لبهای خشکیده و چشمانی که از اشک و اندوه پُر بودند، آن دستِ مهربان را بوسید. این بوسه، سرودِ ستایش نبود؛ زمزمهای بود از اعماق روح خسته و مجروحش، که میخواست به تمام جهان بگوید: «یادتان باشد، ما اینجا هستیم. در میان ویرانهها، هنوز دستی برای محبت و ...