دلم یاد رفیقان کرده امروز+فیلم
پایگاه خبری تحلیلی میار، ای ساقیان! باده بیاورید و از رنجوری در غربتکده ی ارض، برهانیدم. یاران، جملگی رفتند و من جز به شراب نیایش، تسکینی نمی یابم. در حریم فروغ محفل فیض، مرا راهی نیست. بوستان شهادت، پذیراست، ولی حقیرِ مسکینی بسان من، پای رفتن ندارد. کاش حسرت درونم چون اشک روان از دیدگانم بیرون می غلتید، و مرا از تنگنای اندوه به فراخنای سُرور می بردند. یاران، یاوران! زمانی که در قالب تن بودید، مرا با قفس جسم، خریدار بودید و با من مؤانست داشتید. حال که قفس، بشکستید، این مرغ پربسته را به دشت نسیان افکندید. از شما گله ای نیست، از امّاره ی خود، شِکوِه دارم، بر زمینم کوفت، خجلم کرد، رسوای کوی و برزنم نمود، بالم شکست، زبانم بست و به تمسخرم نشست. بغضِ در گلو مانده ی من، بغضِ واماندگان از قافله ی رحیل است، سرزنشم نکنید. چمن دهر از سَرو و لاله و شقایق، تهی نمی ماند. یکی می روید و دیگری می آید. ماییم علفی چسبیده بر خاک که هرز می رَویم.
حدیث نفس، بس کنیم و روایت عشق برگوییم؛
تقدیر ربّانی، عافیت و سکون را با عشق و جنون، جدایی انداخته، و سلوک و جهاد را زیور عباد قرار داده است. چکاوک اندیشه ی شیفتگان شهود، در دام وفا و اشتیاق به اسارت رفته است و درخت فؤادشان مهد ماهتاب صفا و انقیاد گردیده. بذر توفیق در زراعتکده ی دهر پاشیده اند، مرغ دریادل بیناست که توانِ دانه چینی از خاک تیره دارد. شهیدِ محبّت است که تراب بی مقدار را به انظار خویش کیمیا می کند. شهادت، اکسیر ارزنده ای است که مس نفس را به طلای ناب عشق، مبدّل می کند.
شاهدانی که یک دَم، ندیم عندلیب بوده اند، ذرّه ای از غبار خاک کوی دوست را با سایه ی طوبی و بهشت برین و قصر و حور و اشجار و انهار، برابر نمی کنند. اشارتی زِ یار، سبب ساز فراق روان از پیکر مریدان است. سنگر رزم، مأمنِ وفاست و رزمجوی راه حقیقت، خاکبوس آن. او مدهوش چشم بیمار طبیبِ دل هاست، و بسترش سریر سرخ، که بر بال زلال ملائک، متکی است.
صیّاد عاشقان، وقتی که اراده کند، دام محبّتش را جایی می گستراند که منزلگاه شاپرک های خسته دل باشد. عاقبت، سرای زندگی ، وادی خاموشان خواهد شد. مصلحت وقت در آن است که گنبد افلاک از غلغله ی عشق به لرزه درافتد و باده ی وصل از عکس رخ یار به رقص درآید.
اگر رفیق عشق، وضویش به خون جگر نباشد، نماز او مقبول بارگاه دوست نیفتد. اگر چه معبودِ وفاداران از سلوک ماسوا، مستغنی است، ولیک، پیکر پر نیاز ما به سر باختن در راه یار، محتاج است. در صحیفه ی خرد، بابی برای عشق نگشوده اند و داغ و درد در آن محلّی از اِعراب ندارد. واژه های کتاب دل ها هستند که اُنس با زخم دارند و از درد می گویند و در این دفتر، نامی از درمان نیست. درمانِ دردمندان، همان درد است، و دردشان عافیت. کوی سبقت در میدان بلا از همدیگر می ربایند.
گواراییِ شهادت، گوارایشان باد.
سیّد مسعود علوی
آدرس کوتاه خبر:
