صفحه نخست | از ازدواج در 12 سالگی تا مدیریت مدرسه در 50 سالگی/ سرنوشت این زن میخکوبتان می‌کند

از ازدواج در 12 سالگی تا مدیریت مدرسه در 50 سالگی/ سرنوشت این زن میخکوبتان می‌کند

مدیر یک موسسه آموزشی در غرب تهران از ازدواج خود در سن نوجوانی گفت؛ او سالها زحمت کشید تا توانست بعد از ازدواج پدرش را راضی کند که بتواند ادامه تحصیل بدهد و با وجود سختی‌های بسیاری که سر راهش بود توانست بالاخره به آرزوی خود یعنی راه اندازی یک موسسه آموزشی با متدهای مدنظر خودش برسد.

به گزارش میار، زهرا بختیاری مدیر یکی از موسسات آموزشی غیر دولتی در غرب تهران است که با تمام وجود به این شغل خود عشق می‌ورزد و برای رسیدن به این جایگاه از جان و مال خود گذشته است.

او سالها زحمت کشیده و با تمام موانعی که سر راهش بوده توانسته است موسسه آموزشی خود را پایه گذاری کند؛ موسسه‌ای که همچنان با متدهای روز دنیا و روش‌هایی مبتکرانه به تعلیم و تربیت بچه‌های محصل می‌پردازد.

میار در آستانه هفتاد سالگی این معلم نمونه به گفتگو با او نشسته تا از مسیر سختی که برای رسیدن به این جایگاه داشته است پرده بردارد؛ او با عشقی سرشار به بچه‌ها و تدریس، مدرسه اش را حتی با وجود شرایط کرونایی کشور سرپا نگهداشته است.

از چه سنی عشق به تدریس را در خود احساس کردید؟

کلاس سوم ابتدایی عاشق تدریس بودم، یعنی عشقم در این حد بود که بچه‌های محل را زیرزمین خانه جمع می‌کردم و آنهایی که ضعیف بودند درس می‌دادم. یادم است در حدود چهارم ابتدایی بودم که به برادرانم درس می‌دادم تا اینکه در سن ۱۲ سالگی ازدواج کردم؛ پدرم آن موقع شهربانی کار می‌کرد و به می‌گفت که اوضاع جامعه خیلی خراب است و دختر نباید درس بخواند، پدربزرگم نیز در دادسرا کار می‌کرد و هر دو متفق القول می‌گفتند که اوضاع جامعه بسیار خراب است و دختر نباید درس بخواند؛ با همین دیدگاهی که داشتند بالاخره من در سن۱۲ سالگی ازدواج کردم، همسرم نیز پسر یکی از همکاران پدرم بود و با اینکه عشقم این بود که درسم را ادامه بدهم اما بعد از ازدواج نیز پدرم موافقت نمی‌کرد، بچه دار هم شده بودم و خیلی تلاش کردم که رضایت پدرم را بالاخره جلب کردم در حالیکه همسرم از همان اول ازدواج با درس خواندن من اعلام موافقت می‌کرد.

چطور شد بالاخره موافقت کرد؟

به پدرم قول دادم به صورت غیر حضوری درسم را می‌خوانم و به این صورت او ادامه تحصیل من را پذیرفت و یادم می‎آید زمان انقلاب بود، خیلی سختی کشیدم، چون در برهه‌ای از زمان مادرم به شدت بیمار شد و کارهای مادرم را نیز باید انجام می‌دادم، ملاقاتی داشت و همسرم نیز مشکل جسمی پیدا کرده بود و کارهای او را نیز باید می‌کردم و دوتا بچه نیز داشتم و شب‌ها معمولاً ۱۰ به بعد تا سحر من درس می‌خواندم، این کار من شده بود و اصلاً خاطرم نیست که چقدر می‌خوابیدم و دائم در حال تکاپو بودم و با شرایط خیلی سختی توانستم مدرکم را بگیرم و وارد آموزش و پرورش شدم که برای آن نیز خیلی سعی و تلاش کردم تا به آنها بقبولانم که من عاشق این کار هستم و کارهای بهتر از این نیز برای من موجود است اما من دنبال عشقم آمده‌ام.

گفتید درس خواندن تان با زمان انقلاب یکی شده بود؟

بله، حتی خاطرم است برادرم نیز تیر خورده و آن زمان همین موضوع نیز دغدغه دیگری برایم به وجود آورده بود، اوایل انقلاب بود که بالاخره بعد از دریافت مدرک دنبال شغل معلمی رفتم درحالیکه به همین راحتی آموزش و پرورش نیرو نمی‌گرفت، خیلی من سعی و تلاش کردم تا توانستم خودم را به آنها اثبات کنم و در آنجا استخدام شوم در حالیکه آنها باورشان نمی شد من بتوانم از پس این کار بر بیایم اما بالاخره در سال ۶۲ وارد آموزش و پرورش شدم و یادم است قسمتی از درس خواندنم به زمانی برخورد که خاموشی می‌دادند، بمباران بود و من مجبور بودم شمع روشن کنم و با نور آن درس بخوانم، از طرفی هم مادرم بیمار بود و شرایط خیلی سختی را برای مدرک گرفتن گذراندم.

آیا معلمی ارزش این همه سختی و از خودگذشتگی را داشت؟

صددرصد همینطور است. از همان اوایل شروع به کارم من سعی می‌کردم با خلاقیت در کار بتوانم موفق باشم و همیشه نیز تاکید می‌کنم که معلم باید خلاق باشد و کسی که با فکر پول برود در کار آموزش و پرورش، اصلا موفق نمی شود، چون واقعاً این کار پول ندارد بلکه باید عاشق بچه‌ها بود، عاشق تدریس بود، اینجا کارخانه انسان سازی است و خودم نیز با انواع ابتکارات و خلاقیت‌ها برای تدریس اقدام می‌کردم. مثلاً من شاگردی داشتم در مشیریه که دختربچه بود و در عین حال که باید چوپانی میکرد درس هم می‌خواند و من با انواع روش‌ها بایستی این بچه را به درس علاقه مند می‌کردم که بتواند با آن شرایط سخت درسش را ادامه بدهد و البته برای خودم هم خیلی مشکلات بود، راهم خیلی دور بود و هر روز باید از یک مسیر خیلی دوری به مشیریه می‌رفتم و برگشتم به شب می‌خورد که با توجه به این شرایط، همیشه همسرم در ایستگاه اتوبوس منتظر من بود، چون محیطی خلوت بود و آنجا برای رفت و آمد امنیتی نداشتیم اما از آنجایی که خیلی علاقه داشتم ادامه دادم و توانستم بعد از سالها با تلاش مجوز مدرسه خودم را بگیرم و اینطور شد که به آرزوی خودم یعنی تاسیس مدرسه‌ای برای بچه‌ها و تدریس با روش‌ها و متدهایی که مدنظرم بود اقدام کنم.

بعد از دریافت مجوز همان موقع توانستید موسسه آموزشی خودتان را راه اندازی کنید؟

این هم مشکلات زیادی برایم داشت، من برای تاسیس اینجا از سال ۷۷ مجوز مدرسه غیر دولتی را گرفتم، برای آموزش مجوز به سختی می‌دهند چراکه قرار است در اینجا بچه‌های انقلاب تعلیم، تربیت و آماده شوند و به همین دلیل من خیلی تلاش کردم تا بعد از ساعت‌ها مصاحبه توانستم مجوز را بگیرم منتها چون واقعاً سرمایه می‌خواست و من سرمایه‌ای نداشتم؛ بعد از اینکه مجوز گرفتم تا چند سال نتوانستم آن را راه اندازی کنم. افرادی که می‌خواستند خانه اجاره بدهند چون فکر می‌کردند تجاری است شرایط خیلی سختی پیش پایم می‌گذاشتند و می‌گفتند اجازه ندارید داخل آن کاری انجام بدهید یا بازسازی کنید و می‌گفتند همین طور خانه را گرفتید همینطور نیز باید آن را پس بدهید، خیلی فکر کردم چه کار کنم و تصمیم گرفتم در آخر خودم بروم اجاره نشینی و خانه را به مدرسه تبدیل کنم و شوهرم نیز موافقت کرد خانه مسکونی خودمان را مدرسه کنیم که همان را هم شریک بودیم و برای من به تنهایی نبود.

پس خانه خودتان شد مدرسه؟

بله، بالاخره تصمیم گرفتیم که این کار را بکنیم و خودمان اجاره‌نشین بشویم و اینجا نیز برای تبدیل خانه به مدرسه خیلی به مشکلات برخوردم چون مسئولی که برای بررسی آمده ، خیلی روی حیاط و موارد دیگر حساس بود و من آنقدر آن روزها به اداره کل آموزش و پرورش رفت و آمد می‌کردم که از نا افتاده بودم و حتی خاطرم است کارم اینقدر طول می‌کشید که ناهار نیز نمی خوردم و تا ۵ بعد از ظهر بیرون از خانه بودم تا اینکه با کلی سختی توانستم مجوز راه اندازی اینجا را بگیرم.

این همه سعی و تلاش کردید، خودتان چه دلیلی می‌بینید برای این همه سختی که تحمل کردید؟

من اگر تا به اینجا رسیدم فقط به خاطر عشق و علاقه‌ام به تدریس و بچه‌ها بوده است و همیشه نیز به همکاران خودم می‌گویم که اگر ما اینجا هستیم فقط به خاطر بچه‌ها است وگرنه کسی کاری در مدرسه ندارد و همه چیز به خاطر آنها است؛ باید انگیزه، عشق و علم برای این کار داشته باشند و صد البته انگیزه و عشق مهمتر است.

مثل اینکه فرزندان تان مانند خودتان همین راه را ادامه داده اند؟

بله. بااینکه برای دخترانم موقعیت‌های خیلی بهتری وجود دارد اما آنها همچنان در مدرسه مانده اند و همین جا کنار خودم فعالیت می‌کنند؛ آنها دنبال کار دیگری نرفتند و برای مثال دختر بزرگم دانشگاه صنعتی شریف بود و همه دوستان همدوره‌ای‌اش ازایران خارج شده‌اند در حالیکه دختر من همچنان این جا مانده است و اگر هم موفقیتی در مدرسه داریم به خاطر تلاش دخترانم است، چرا که خیلی تلاش می‌کنند و همیشه موضوعات روز دنیا را بررسی می‌کنند، همانطور که گفتم بسیار خلاق هستند و طرح‌های خوبی را برای پیشرفت بچه‌ها و مدرسه پیشنهاد می‌کنند.

کمی از مدرسه‌ای که قبلا خانه خودتان بوده است بگویید؟

مدرسه رویا که یک موسسه غیر دولتی آموزشی است نزدیک دریاچه خلیج فارس قرار دارد، با اینحال از تمام تهران شاگرد داریم. شاگردانی داریم که از راه دور به مدرسه ما می‌آیند و با اینکه راهشان دور است با رضایت قلبی به مدرسه ما می‌آیند که این باعث افتخار من است.

حرف آخر؟

خوشحال هستم که به آن چیزی که از بچگی در ذهن داشتم و با تمام وجود برایش دویده و تلاش کرده ام بالاخره رسیدم.سیدخلیل موسوی نیا
2 آذر 1399, 07:15
بازگشت