به گزارش میار، اينجا را دقيقا از ميزان نقل كردهايم، اين خبرگزاري در روز هفتم بهمن سال جاري به نقل از پلیس پیشگیری پایتخت عنوان ميكند: ساعت ۱۷:۴۵ روز گذشته (ششم بهمن ماه) پس از اینکه مرد ۲۵ سالهای که بر اثر استعمال مواد مخدر دچار توهم بود در ایستگاه متروي سعدی خود را جلوی قطار انداخت و مهدی رسولی که به جوان فداکار ملقب شد، بیدرنگ برای نجات او به داخل ریل پرید، اما قطار با او برخورد کرد.
جالب اينكه اگر تماميخبرگزاريها و رسانههاي رسميكشور را بررسي كنيد در روزهاي ششم و هفتم بهمن ماه گزارش خود را از اين اتفاق با عنوان خودكشي دو نفره، فداكاري يك نفر براي نجات از خودكشي مرد جوان و فداكاري فردي براي نجات مردي كه در توهم مواد خود را به داخل تونل مترو انداخت خواهيد خواند اما اصل ماجرا چه بود؟
مادرم مرا حلال کن
مادر مهدي رسولزاده كه با نيت خير و در گفت و گويي كه با اعضاي ديگر خانوادهاش داشته است راضي ميشود اعضاي بدن پسر فداكارش را اهدا كند ميگويد: امید متولد ۶۰ بود، کار طراحی و نقاشی میکرد. خرجش را از همین راه در میآورد. پسرم زندگی سختی داشت و با مشکلات زیادی بزرگ شد. پسرم با معرفت بود، خیلی خوب به خاطر دارم یک بار وقتی به خانه آمد کاپشن به تن نداشت و زیر باران کاملا خیس شده بود. وقتی ماجرا را پرسیدم گفت: یک نفر را دیدم که لباس گرم نداشت، دلم به حالش سوخت و کاپشنم را به او دادم.
مادر امید درباره روز حادثه میگوید: یک ساعت قبل از اینکه پسرم دچار حادثه شود با هم تلفنی صحبت کردیم. قرار شد مقداری پول به کارتش واریز کنم. پس از واریز پول به او پیام دادم اما پیامم را ندید. چند دقیقه بعد با تلفن همراهش تماس گرفتم كه خاموش بود. دلم شور میزد و حسی در وجودم میگفت اتفاق بدی رخ داده است. وقتی یکی از دوستان امید با من تماس گرفت و شمارهاش را روی گوشیام دیدم دیگر مطمئن شدم اتفاقی برای پسرم رخ داده است. دوست امید گفت: پسرم تصادف کرده و او را به بیمارستان سینا منتقل کردهاند. از شنیدن این خبر دنیا روی سرم خراب شد. با عجله از کرج به سمت تهران حرکت کردیم. وقتی به بیمارستان رسیدم تازه متوجه شدم ماجرا از چه قرار است و چه اتفاقی برای پسرم رخ داده. پسرم در ایستگاه وقتی متوجه میشود مردجوان خودش را روی ریل میاندازد بدون هیچ مکثی خودش را به او میرساند اما در لحظه آخر قطار با هر دونفرشان برخورد میکند. پسرم از ناحیه سر به شدت مصدوم میشود و آن مرد هم دستش قطع شد.
مادر مهدي از اينكه آرزوي مهدي اين بود كه اعضاي بدنش را اهدا كند گفت و توضيح داد: چند وقت پیش به خواهرش گفته بود میخواهد اعضای بدنش را اهدا کند، وقتی این حرف را از او شنیدم عصبانی شدم و دعوایش کردم اما دیروز که پزشکان بیمارستان به من گفتند حتی یک درصد هم احتمال برگشت او به زندگی وجود ندارد و بهتر است با اهدای اعضای بدنش جان چند بیمار که با مرگ یک قدم فاصله دارند نجات بدهیم گفتم پسرم به آرزویش رسید و من نمیتوانم در تصمیمی که خودش گرفته است مداخله کنم. فقط در آخرین لحظه به صورتش نگاه کردم و گفتم: مادرم مرا حلال کن، اگر تو را اذیت کردم و زمانی باعث ناراحتي تو شدم!
600 ميليون تومان براي يك قلب
شايد باور كردني نباشد اما پدر خانواده در گفت و گو با خبرنگار ما عنوان ميكند كه فرداي روز حادثه كسي با تلفنش تماس گرفته و از او خواسته است كه قلب مهدي را به او به مبلغ 600 ميليون تومان بفروشد اما آنها راضي به اين كار نشدهاند. پدر مهدي و برادرش كه در دادسرا حضور يافته و از پخش شدن شايعات دروغ در فضاي مجازي و رسانههاي رسمياز هنرمند فداكار گلايه داشتند عنوان كردند حالا مادر مهدي از اينكه چنين اقدام خيرخواهانهاي را انجام داده به آرامش رفته است. آنها مدعي بودند هيچگاه مادر خانواده فكر نميكرد كه با چنين اقداميقرار است مادر به آرامش برسد و فكر ميكردند بعد از مرگ مهدي او كاملا از پا خواهد افتاد.
ناگفته نماند حال و روز الان مادر نيز چندان خوش نيست و به دليل بيماريهايش كه بعد از فوت مهدي بر او حادث شده است مدت زماني را دوا و دكتر كرده اما حالا با رونمايي از تنديس مهدي كه در قطعه هنرمندان و براي عمل خيرخواهانه اين جوان فداكار در بهشت زهرا رونمايي شده است انگار دنيا را به او دادهاند. مادر مهدي الان ميداند كه اگرچه فرزند جانش را در راه فداكاري از دست داده اما پسرش جان چندين نفر را با اهداي اعضايش نجات داده و حالا خودش هم كارت اهداي اعضا دريافت كرده تا با اين كار نمادين ديگران را نيز به عمل خيرخواهانه اهداي عضو دعوت كند.
سرنوشت مرد متوهم چه شد
ديروز با پدر حسين صحبت كرديم. حسين كلامات فردي بود كه مهدي او را نجات داد و هيچكس واقعا متوجه نشد چرا او آن روز در مترو سرش گيج رفت و جلوي مترو افتاد كه مهدي هم براي نجات او داخل تونل شد اما قبل از رسيدن قطار هر دو به آن برخورد كردند كه مهدي فوت ميكند و حسين كلمات بعد از بستري شدن در بيمارستان سينا، نجات پيدا ميكند اما يك دستش را به طور كامل از دست ميدهد در حاليكه دندانهايش را نيز از دست داده و يكي از كليههايش نيز به طور كامل نابود شده است.
پدر حسين ميگويد: ما ساكن يكي از بزرگترين روستاهاي ايران به نام ساق هستيم. در اين روستا بيش از پنج هزار نفر آدم زندگي ميكند. روزگار بيشتر اهالي با كشاورزي ميگذرد اما به سختي ميگذرد، علي الخصوص براي آن دسته افرادي كه مثل ما زمين كم دارند يا اصلا زمين ندارند زندگي كردن در اين روستا خيلي سخت است. من خودم هفت فرزند دارم. دو روز قبل از رخدادي كه بر سر حسين آمد دو برادرش به چابهار رفتند و حسين نيز به تهران رفت. حسين يك دختر پنج ساله و همسر دارد و براي اينكه كار پيدا كند و درآمدي داشته باشد به تهران ميرود اما در آنجا بعد از دو روز گشتن و در حاليكه با توجه به اوضاع اقتصادي اخير كار كم بود مجبور ميشود براي كار پيدا كردن به خيابان سعدي تهران برود. آنجا كارگاههاي كفش سازي زيادي وجود دارد اما در آنجا نيز به حسين ميگويند بايد يك نفر بيايد ضمانت تو را بكند. حسين كه دست از پا درازتر مجبور شده بود از كارگاه بيرون بيايد در كوچه و خيابان مدتي را قدم ميزند. به گفته خودش از ظهر بود كه هيچ غذايي نخورده بود. نه ناهاري و نه صبحانه درست و حسابي. وقتي از آنجا بيرون ميآيد در اين آشغال ميوههايي كه كنار خيابان ريخته بود يك پرتغال مانده پيدا ميكند و كمياز آن را ميخورد اما خب آن هم برايش هيچ فايدهاي نميكند و بعد از آن حسين به مترو ميرود.
پدر حسين اضافه ميكند: سالهاي قبل هم حسين به تهران آمده اما امسال هيچ كاري پيدا نكرده بود. براي مثال چند باري به البرز رفته بود و در باغات آنجا كار كرده بود يا در كفش سازيهاي عبدل آباد مشغول به كار شده بود اما اين بار هيچ كاري پيدا نكرده بود و همان يك كاري هم كه در خيابان سعدي پيدا كرده بود به دليل نداشتن ضامن و معرف از دست داد. بعد از آن حسين قصد داشت سوار مترو شود كه وقتي قطار از راه ميرسد از جايش بلند ميشود به سمت مترو ميرود اما به دليل گرسنگي سرش گيج ميرود و همانجا به دليل از دست دادن تعادلش جلوي قطار در تونل ميافتد كه آن جوان نيز براي كمك به او داخل تونل ميشود اما قبل از هرگونه اقداميقطار با هر دو نفر برخورد ميكند. حالا نه توانستهام بروم از خانواده آن جوان بابت فداكاريشان تشكر كنم و نه ميدانم با اين پسرم كه متاهل است و زن و زندگي دارد بايد چه كار كنم در حاليكه دست راستش را هم از دست داده است.
منبع:روزنامه هفت صبح