محبتی که بلای جان شد
میار: مالک ساختمانی پس ازتخریب خانه ویلایی خودتصمیم میگیرد به جای آن،آپارتمان چندطبقهای بنانماید. همانند بسیاری ازساخت وسازهای دیگری که درگوشه وکنارتهران صورت میگیرد،باپیمانکاری قراردادمیبندد.پیمانکارنیزمثل غالب همکارانش ازکارگران افغان استفاده میکرد.همسایه کناری این ساختمان یک خانه دوطبقه نقلی بودکه پیرزنی به همراه دخترجوانش درآن زندگی میکردند.پیرزن که هرروزه نظارهگر کارگران افغان بود،گاهی ازسردلسوزی کاسهای از آش وبشقابی ازغذایی که درست میکردبرای آنان میبرد.چون امکان تهیه ظروف یک بارمصرف رانداشت،معمولاً غذاراداخل ظروف منزل میریخت وبرای کارگران میبرد.کارگران نیزپس ازصرف غذاظرف رابرای پیرزن پس میآوردند.خیلی وقتهاکه کارگران ظرف غذاراپس میآوردند،دخترجوان در رابازمیکردوظرف راازآنان میگرفت.بسیاراتفاق افتاده بودکه دخترجوان باشنیدن صدای زنگ منزل، باهمان لباس راحتی ومنزلی که به تن داشت میرفت،در رابازمیکرد وظرف راازدست کارگران میگرفت.بیمبالاتیهای دخترجوان،نظریکی ازکارگران رابه خودجلب کرد.پس ازآن او سعی میکردظرف غذاراخودش ببرد.این بود که محبتهای پیرزن ورفت وآمدهای کارگرافغان درمدت قریب یک سال،زمینه سازجنایتی هولناک شد.این کارگردرضمن کار،پیوسته مراقب رفت وآمدهایی بودکه به این خانه میشد.دنبال فرصتی میگشت که دخترجوان رادرخانه تنهابیابد.یک روزعصرکه درحین کار،زیرچشمی خانه همسایه رامیپایید،متوجه شدپیرزن،ساکی رابهدست گرفته ودرحال ترک کردن منزل است. خودش رابه اورساندوسلامی کردوگفت مادرکمک نمیخواهی؟پیرزن بیچاره که ازافکارشیطانی این کارگربیخبربود،باتشکرودعای خیرازوی خداحافظی کرد.كارگر افغان پیش خودفکرکرد رفتن پیرزن باساکی که بهدست گرفته ممکن است چندساعتی طول بکشد.ازطرف دیگرچون همکارانش نیزدرحال تعطیل کردن کارخودبودند،به همراه آنان ازسرساختمان پایین آمد.دست وصورتش راشست.درحالی که بقیه سرگرم تدارک چای عصرانه ومقدمات شام بودند،ازفرصت پیش آمده استفاده کرد.خودرابه طبقه دوم ساختمان درحال ساخت رساند.ازآنجا به پشت بام همسایه رفت وباشکستن ایرانيت روی خرپشته ساختمان واردخانه شد.گرچه دخترجوان متوجه سروصدایی شدکه ازسمت پشت بام میآمدولی پیش خودفکرکردمثل همیشه این سروصدا هم مربوط به جابهجایی وریختن مصالح ساختمانی است كه هرروزه ازساختمان کناری به گوش میرسد.درحالی که روی مبلی نشسته بودومشغول تماشای تلویزیون بود،ناگاه متوجه شد در اتاق بازشد.کارگرافغان سریع خودش رابه وی رساند.دختربیچاره شروع به جیغ زدن ودادوفریادکرد.اماکارگردهان او راگرفت ومانع ازآن شدکه صدای جیغ وداد به جایی برسد.تلاش ومقاومت دخترجوان بینتیجه بود.کارگرافغان نقشه شوم خودراعملی ساخت. باخودفکرکردزنده ماندن دخترممکن است موجب لورفتن وی شود.قیچی خیاطی راکه روی مبل بودبرداشت وآن راباقساوت درگلوی دخترجوان فرو كرد و ازراهی که آمده بود فرارکرد.سراسیمه خودش رابه یکی ازهمکارانش رساندوگفت مشکلی برای یکی ازآشنایانش پیش آمده وبایدفوراً به شهرستان برود.باتلاش مأموران سرانجام قاتل دستگیرشد.درجلسه دادرسی،پیرزن که تنهاولی دم مقتول بود،ازلحظهای که روی صندلی دادگاه نشسته بود،پیوسته آه میکشیدو اشک میریخت وهرازچندگاهی باگوشه چادراشکهایش راپاک میکرد.وقتی به وی گفته شداگرایستادن پشت تریبون دادگاه برایش دشواراست میتوانددرهمانجاکه نشسته حرفهایش رابزند.گفت اگرچه این داغ کمرم راشکست اماهنوزاینقدررمق دارم که بتوانم روی پاهایم بایستم وخونبهای دختربیچارهام راازاین ظالم بگیرم.ازجایش بلندشدوپشت تریبون قرارگرفت.چندلحظهای سکوت کرد.باپشت دست اشک چشمانش راپاک کرد.روبه متهم کردوگفت:نمک نشناس! آیامن کم درحق تومادری کردم؟ پیش خود میگفتم این بیچارههاغریب هستندوبرای درآوردن یک لقمه نان، خانه وزندگی خودرارهامیکنندومیآینداینجا درغربت کارمیکنند.چندبارغذاپختم وبرایتان آوردم؟آیاپاسخ آن همه محبتهای من این بود؟توپاره تنم راازمن گرفتی؟باگفتن این حرف پیرزن دیگرنتوانست خودش راکنترل کندوباصدای بلندزدزیرگریه.صحبتهاوگریههای پیرزن خیلی ازافرادی راهم که درجلسه علنی دادگاه نشسته بودندونظارهگر روند رسیدگی به پرونده بودندمتأثرساخت.اشک درچشمان بیشترآنان حلقه زده بودوبرای چندلحظه سکوت سنگین وغمباری برفضای دادگاه حاکم شده بود.