بدبینی/ گاهی بروز بعضی رفتارها از زن وشوهر، موجب بدبینی میشود و فاجعه میآفریند. سعیدکه در یک خانواده نسبتاً مذهبی بزرگ شده بود، یکی از اولویتهایش برای ازدواج این بودکه شریک آینده زندگیاش نیز از یک خانواده مذهبی و پایبند به مسائل دینی باشد. در جلسه دادرسی میگفت بر این عقیده بودم که اگر کسی ایمانش ضعیف باشد، ممکن است دست به هرکاری بزند اما اگر فرد مومنی باشد ممکن نیست به شریک زندگیاش خیانت کند. هرچند خودم در عمل به وظایف دینی چندان جدی نبودم اما با آنچه در جامعه و در اطراف خودم میدیدم و میشنیدم، تصمیم گرفتن برای ازدواج برایم به یک کابوس تبدیل شده بود. از یک طرف سن و سالم بالا میرفت و برای مادرم که مصر به ازدواج من بود و میگفت هرچیزی وقتی دارد و اگر زمانش بگذرد دیگر فایدهای ندارد، پاسخی نداشتم وبه پدرم که هر از چند گاهی به شوخی میگفت پسر جان آیا میخواهی فردا که پیر شدی بچه داری کنی یا آنکه زودتر بچهدار شوی و بچههایت عصای زمان پیریات باشند، با شرم نگاهی میکردم و سرم را پایین میانداختم. از سوی دیگر هر چی با خودم کلنجار میرفتم به نتیجهای نمیرسیدم. چون درآمدم کفاف اداره یک خانواده را نميداد. در این زمانه پیدا کردن دختر مناسب زندگی نیزکار دشواری بود. چون میدیدم زنهای امروز به جای رسیدن به زندگی خودشان و بچه و خانواده بیشتر دنبال آن هستند که خودشان را بزک کنند و در خیابانها و مراکز تجاری بچرخند. بهجای آشپزی در خانه، در فست فوديها پیتزا و ساندویچ بخورند. حقیقتاً هرچی اینگونه رفتارها را میدیدم، تنفرم از جامعهای که درآن زندگی میکردم بیشترمیشد. گاهی به این نتیجه میرسیدم که هرگز ازدواج نکنم. پیش خود میگفتم«سعید! مگرعقلت را از دست دادی که میخواهی ازدواج کنی؟ راحت داری زندگیات را میکنی. هر جا بخواهی میروی. هر جا بخواهی میگردی. کسی هم نیست سر دیر و زود آمدنت به منزل هی به تو نق بزند.» به خاطر این چیزها در برابر اصرارهای پدر و مادرم، یک جورهایی شانه خالی میکردم. پدرم میگفت«سعید! دوست دارم پیش ازمردنم، نوه پسریام راببینم.» تا اینکه بالاخره مادرم با وساطت و معرفی یکی از همسایهها که با او خیلی صمیمی بود، یک روز عصرکه دور هم نشسته بودیم و چای میخوردیم، گفت سعید یک چیزی میخواهم به تو بگویم نگو نه. گفتم تا چه حرفی باشد. گفت همسایهمان صغری خانم، یکی از دخترهای فامیلش را معرفی کرده و از او خیلی تعریف میکند. میخواهی قراری بگذاریم و برویم ببینیم و با هم صحبتی بکنید. گفتم مادر! اول اجازه بده فکرهایم را بکنم. بعد جوابت را میدهم. بالاخره در برابر اصراهای مادرم تسلیم شدم. در صحبتی که با همسرآیندهام داشتم چند تا شرط اوگذاشت و چند تا شرط هم من داشتم. از جمله شرطهایی که من کردم، چادر بود. خیلی راحت و بدون هرگونه مخالفتی آن را پذیرفت. در زمان نامزدی هر جا میرفتیم چادر سر میکرد. پس از ازدواجمان نیز یک سالی با چادر رفت وآمد میکرد اماکم کم شل کرد. یک روز متوجه شدم وقتی با من میرود بیرون چادر سر میکند و هرگاه تنها رفت وآمد میکند، در بیرون چادرش را جمع میکند میگذارد داخل یک مشمای دستی. اولش به رویم نیاوردم تا اینکه یک روزی که داشتیم میرفتیم عروسی دیدم خیلی راحت بدون آنکه به رویش بیاورد بدون چادر و با یک مانتوي تنگ، آماده رفتن شده است. به ایشان گفتم پس چادر چی شد. گفت در عروسی که دیگرکسی امُّل بازی در نمیآورد و چادر سر نمیکند. تازه خیلیها مانتو هم نمیپوشند. چون نمیخواستم خوشیمان را خراب کنم، پاسخی ندادم اما پس از برگشتن از عروسی جر و بحث کوتاهی با هم داشتیم. از فردای آن روز دیگر چادر را گذاشت کنار. من هم چون میدیدم مخالفت کردن فایدهای ندارد، کوتاه آمدم. رفته رفته مانتو تبدیل شد به مانتوهای تنگ بدن نما. وقتی مخالفتم را ابراز میکردم، میگفت الان همه این طوری میپوشند. مگر چه اشکالی دارد. باز من کوتاه میآمدم. با همه این حرفها به ایشان گفته بودم اگرخواست خانه اقوام و جایی برود، تنها نرود ولی گوش نمیکرد. خواستم حداقل به من اطلاع بدهد و برود ولی باز خیلی وقتها بدون اطلاع من میرفت. اگرهم بازخواستش میکردم، میگفت فراموش کردم. کم کم به رفتارهایش ظنین شدم. با خودم میگفتم اگر قصد و غرضی ندارد، چرا باید بدون اجازه و اطلاع من بیرون برود. از محل کارم چندین بار به منزل زنگ میزدم ولی کسی درمنزل نبود تا پاسخ تماسم را بدهد. از این رفتارهایش سخت برآشفته شده بودم. هرقدر که من کوتاه میآمدم او با پررویی هرچه میخواست میکرد. یک روز به همسرم پیشنهادکردم با هم پیش یک مشاور برویم. گفت من روانی نیستم. این تویی که دیوانه شدی. از این نحو پاسخ اش سخت عصبانی شدم. دستم را بالا بردم تا یک مشت توی دهنش بزنم ولی گفتم لعنت خدا بر شیطان و دستم را پایین آوردم. بلند شدم از خانه زدم بیرون. یکی دو ساعت عین آدمهای گیج ومنگ، بیهدف در خیابانها دور خودم میچرخیدم. چند روزی کار به قهر و قهرکشی کشید. باز من کوتاه آمدم و از ایشان عذرخواهی کردم. تا اینکه در یک روز تعطیل که مادرش یک مجلس زنانه داشت، صبح بردم گذاشتم منزل مادرش. قرار شد خودش تنها برنگردد و من عصر بروم دنبالش. حوالی ظهر بود. داخل هال درازکشیده بودم که متوجه شدم یکی کلید انداخت و در را بازکرد. خودم را به خواب زدم. همسرم بود.آمد و یک راست رفت به سمت اتاق خواب. لباسهایش را عوض کرده بود. بدون اینکه کوچکترین اهمیتی به من بدهدکه در یک گوشه هال درازکشیده بودم، کیفش را از روی اپن برداشت که برود. از جایم بلند شدم و دستش را گرفتم وکشیدم. گفتم کجا با این عجله. گفت خانه مادرم. گفتم تو من را خنگ فرض کردی؟ فکرمیکنی هرچی بگویی من هم باورمیکنم. گفت ولم کن. بیچاره تو مریضی و خودت خبر نداری. پرسیدم مگر قرار نبود تنها برنگردی و من عصر بیایم دنبالت؟ گفت خوب کردم دلم خواست آمدم. گفتم زنیکه خفه شو! با پشت دستم یک ضربه زدم توی دهانش. بعد دودستی گلویش را گرفتم و خفه اش كردم.
دکترمحمدباقر قربانزاده؛ رئیس دادگاه کیفری یک استان تهران