صفحه نخست | پدرزنم نگذاشت بچه ام را ببینم/ من هم کاری کردم دیگر پسرش را تا ابد نبیند!

پدرزنم نگذاشت بچه ام را ببینم/ من هم کاری کردم دیگر پسرش را تا ابد نبیند!

به گزارش میار، متهم این پرونده جنایی که «مجتبی» نام دارد، در حالی که انگیزه اصلی خود از این جنایت وحشتناک را «طلاق همسرش» می دانست با تفهیم مواد قانونی از سوی قاضی «کاظم میرزایی» که مواظب اظهاراتش باشد، در خیابان طلوع 13 (محل ارتکاب قتل) مقابل دوربین قوه قضاییه قرار گرفت.
متهم در تشریح چگونگی وقوع این جنایت هولناک گفت: همه بدبختی های من از سال 89 آغاز شد چرا که آن زمان به خاطر اعتیاد شدید به مواد مخدر و برای آن که همسرم از من طلاق نگیرد، وکالت بلاعزلی را به همسرم دادم تا در صورت تکرار چنین خلافکاری هایی به صورت یک طرفه از من طلاق بگیرد. با وجود این او تا سال 96 با من زندگی کرد ولی از زمانی که برای تامین هزینه های اعتیادم دست به سرقت زدم، دیگر خانواده او از من رویگردان شدند و سال گذشته همسرم با همان وکالت طلاق گرفت. بعد از این ماجرا خیلی تلاش کردم که او را به زندگی ام بازگردانم ولی پدرزنم اجازه نمی داد. آن ها دختر هشت ساله ام را نیز نزد خود برده بودند و من 10 ماه بود که نتوانسته بودم دخترم را ببینم! حتی مادرزنم را تهدید کردم که روی او یا همسرم اسید می پاشم ولی باز هم نتوانستم کاری بکنم تا این که تصمیم گرفتم برادرزن 25 ساله ام  را با چاقو بترسانم چرا که پدر زنم تک پسرش را خیلی دوست داشت. متهم به قتل 34 ساله در ادامه اعترافاتش افزود: منزلی را در بولوار میرزاکوچک خان اجاره کرده بودم چرا که پدرم نیز از من رویگردان بود و در واقع اهمیتی به من نمی داد.
من که دیگر به فکر انتقام از خانواده همسر سابق ام بودم، از یک ماه قبل هر روز صبح به محل زندگی آن ها می رفتم تا برادرزنم را تنبیه کنم! ولی شرایط فراهم نمی شد یکی  دو بار هم که فرصت مناسبی پیش آمد من خودم ترسیدم به او حمله ور شوم تا این که روز حادثه (اول آبان) ساعت 5 صبح از خانه بیرون آمدم به صورت پیاده به طرف منزل آن ها حرکت کردم. وقتی به حدود 15 متری منزل پدر زنم رسیدم، کنار درختی روی زمین نشستم کلاه لبه داری را سرم گذاشته بودم و یک عینک به چشمانم زده بودم با وجود این برای آن که شناسایی نشوم یک برگ روزنامه را هم جلوی صورتم گرفتم تا همسایگان مرا نشناسند. حدود ساعت 6:30 صبح وقتی برادرزنم با خودرو از حیاط بیرون آمد و پیاده شد تا در حیاط را ببندد من به سرعت به طرف او قدم برداشتم ولی یک لحظه او مرا شناخت و با دست به عینک ام زد که عینک از چهره ام افتاد. چاقوی اول را به بازویش زدم که درگیری شروع شد پریدم و با لگد به شکم اش زدم که دور خودش چرخید و در این هنگام چند ضربه دیگر هم با چاقو به نقاط مختلف بدنش زدم. وقتی روی زمین افتاد، تیغه چاقو را به قفسه سینه اش فرو بردم. او سرش را از روی زمین بلند کرد و به سینه خون آلودش نگاهی انداخت و دوباره سرش روی زمین افتاد. با خودم گفتم او فقط زخمی شد !  بلافاصله از آن جا گریختم و به اطراف خیابان طبرسی رفتم. بعد از ظهر به صورت مخفیانه به محل بازگشتم. هیچ پارچه سیاهی نصب نبود. فهمیدم که او زنده است ولی روز بعد وقتی دوباره به محل زندگی آن ها بازگشتم تا اطلاعاتی کسب کنم پارچه های سیاه را دیدم و متوجه شدم که او را کشته ام!
بعد از آن بود که به کانکس پلیس در اطراف میدان طبرسی رفتم و درحالی که چاقوی خون آلود را نشان می دادم گفتم من با این چاقو برادر زنم را کشته ام ! ولی آن ها موضوع را جدی نگرفتند و به من گفتند به محلی که قتل کرده ای برو!  من پولی همراهم نبود گفتم حداقل به گشت زنگ بزنید تا مرا به کلانتری ببرد ولی باز هم کاری انجام ندادند تا این که مجبور شدم با پیک موتوری تا کلانتری رسالت بروم. پیک موتوری هم پولی نگرفت!
در بازسازی صحنه قتل که سرهنگ سلطانیان (رئیس دایره قتل پلیس آگاهی خراسان رضوی) نیز حضور داشت، ابتدا سرگرد نجفی (افسر پرونده) به تشریح خلاصه ای از محتویات این پرونده جنایی پرداخت و سپس قاضی میرزایی با صدور قرار بازداشت موقت، متهم را روانه زندان کرد.
متهم از خود می گوید:
جوان 34 ساله ای که حدود دو روز بعد از ارتکاب یک جنایت هولناک خود را تسلیم قانون کرده بود، پس از تشریح خلاصه ای از محتویات پرونده اش توسط سرگرد نجفی (افسر پرونده)، به بازسازی صحنه جنایت در حضور قاضی کاظم میرزایی (قاضی ویژه قتل عمد مشهد) پرداخت و سپس درباره سرگذشت خود گفت:از کودکی به خیاطی علاقه مند بودم به همین دلیل بعد از ترک تحصیل شاگرد یک خیاط ماهر در منطقه گلشهر مشهد شدم. آن قدر به این حرفه علاقه مند بودم که طی شش ماه همه فوت و فن این شغل را آموختم تا این که 15 سال قبل وقتی به بولوار طبرسی نقل مکان کردیم پدرم که در شهرداری کار می کرد، 40 هزار تومان داد و من کارگاه خیاطی راه اندازی کردم و خودم با آن که نوجوان بودم ولی شاگرد استخدام کردم و مشغول کار شدم. وقتی به سن قانونی برای رفتن به خدمت سربازی رسیدم برای طی دوره آموزشی راهی بیرجند شدم و ادامه خدمتم را در اهواز گذراندم. از سربازی که بازگشتم دوباره در طبقه سوم منزل به خیاطی مشغول شدم البته شب ها نیز به جمع آوری زباله با کامیون های شهرداری می پرداختم با وجود این خلافکاری های من از همان کارگاه خیاطی شروع شد چرا که در آن جا بساط مشروب خوری و تریاک کشی به راه انداخته بودم. البته اولین مشروب خوری های من از دوران نوجوانی زمانی شروع شد که با دوستان هم محله ای ام به بیابان های منطقه گلشهر می رفتیم و در آن جا مشروبات دست ساز می نوشیدیم ولی آشنایی من با برادرزنم (مقتول) به سال ها قبل باز می گردد. آن زمان بالکن منزلی که آن جا را به خیاط خانه تبدیل کرده بودم از پشت بام های دیگر دیده می شد. «رضا» هم بچه همان محل بود و خانواده اش در همسایگی ما زندگی می کردند. به دلیل این که پدرش نیز همکار پدرم بود خیلی زود ارتباط من و او صمیمی شد به طوری که دیگر نمی توانستیم حتی چند روز هم یکدیگر را نبینیم. به همین دلیل او مدام به کارگاه خیاطی من رفت و آمد می کرد تا این که فهمیدم او خواهر کوچکی دارد بنابراین به پیشنهاد پدرم که خانواده همکارش را بسیار با اصل و نسب می دانست، تصمیم به ازدواج گرفتم ولی خواهر رضا فقط 11 سال داشت و پدرش راضی به این ازدواج نبود. در نهایت با رفت و آمدهای زیاد و گرفتن حکم رشد از دادگاه بالاخره پای سفره عقد نشستم اما بعد از ازدواج به استعمال شیشه و کریستال روی آوردم و کمتر مواد مخدر سنتی مصرف می کردم به طوری که یک بار پدرزنم مرا هنگام مصرف در حالی دید که پسرش نیز کنارم بود. آن زمان قصد داشت طلاق دخترش را بگیرد که در نهایت آشتی کردیم و این اتفاق نیفتاد.خلاصه بدبختی های من هر روز بیشتر می شد تا جایی که به خاطر اعتیاد زمانی که به عنوان آبدارچی در شهرداری کار می کردم اخراجم کردند و حتی بعد از آن برای جمع آوری زباله هم مرا نخواستند. تا این که سه سال قبل به اتهام سرقت دستگیر شدم و در نهایت به خاطر یک قطعه زمین با پدرزنم اختلاف پیدا کردم تا جایی که پارسال پدرزنم با وکالتی که برای طلاق همسرم در سال 89 و در پی ماجراهای اعتیادم به او داده بودم، طلاق دخترش را گرفت و روزگار مرا سیاه کرد. دیگر حتی اجازه نمی دادند دخترم را ببینم. این بود که تصمیم گرفتم پسرش را که خیلی دوست داشت از او بگیرم تا معنی ندیدن فرزند را بفهمد. این گونه بود که دستم به خون برادرزن سابق ام آلوده شد و اکنون خیلی پشیمانم.
13 آبان 1397, 11:57
بازگشت